موضوع: "ريحانه علي عسگري"

قضاوت

روی صندلی اتوبوس نشسته بودم صندلی من پشت به خیابان بود و به راننده دید نداشت.
غرق افکارم بودم که صدایی بلند گفت:
آقای راننده می‌خوام برم باغ غدیر کجا باید پیاده بشم؟
باخودم گفتم: خب از یکی از خانم‌ها می‌پرسیدي باید حتما صدایت را روی سرت بیندازي؟


راننده گفت:
-باید دروازه دولت پیاده شوید.


مسیرش بامن یکی بود. وقتی رسیدیم و خواستم پیاده شوم خانم مذکور را دیدم.


خدای من، زنی بود با چادر ملی، پلاستیک سیاه خیلی بزرگی در دست راست، و یک عصای سفید در دست چپش.
قصد داشت پیاده شود.خانمی کمکش کرد تا پیاده شود. از قضاوت عجولانه‌ام غرق خجالت شدم و چون هم مسیر بودیم همراهش شدم.
_گفتم: باید اتوبوس‌های کنار پارک شهید رجایی را سوار شوید. اتوبوس من هم همانجاست. بیایید با هم برویم.


خانم دیگر که سر پلاستیک را کمکش گرفته بود، تا رد شدن از خیابان کمکش کرد. می خواست بقیه راه را هم بیاید که من گفتم:
_مسیرتان دور می شود خودم می‌برمشان.


_خانم گفت: وسایلش سنگین است می‌خواهم کمکش کنم.


_گفتم من کمکش می‌کنم شما بروید
خانم خداحافظی کرد و رفت.


سر پلاستیک را گرفتم. خدای من پلاستیک فوق العاده سنگین بود. با اینکه دوتایی حملش می‌کردیم دستانم به گز گز افتاده بود. داخل پلاستیک پر از لباس بود.


_پرسیدم: وسایل کاره؟
_ جواب داد: بله
به سختی جلو می‌رفتیم راه پنج دقیقه‌ای هرروزم، یک ربع طول کشید.


در طول مسیر، معذرت خواهی و اظهار شرمندگی می‌کرد.


بلاخره به اتوبوس‌ها رسیدیم. سوار شدم، پلاستیکش را در اتوبوس گذاشتم و از خانمی که هم‌مسیرش بود خواستم راهنماییش کند.
باز هم تشکر و اظهار شرمندگی کرد. خداحافظی کردم و سوار اتوبوس خودم شدم.

درختکاری

رسول اکرم (ص):


هر وقت عمر جهان پایان یابد و قیامت برسد و در دست یکی از شما نهالی باشد چنان که به قدر کاشتن آن فرصت باشد، باید فرصت را از دست ندهد و آن را بکارد.

 

شاید کمی موثر!

همراه اقوام مادری ام برای گردش به بیرون رفته بودیم.

به محض اینکه رسیدیم مونا، عروس خاله‌ام چادرش را برداشت. 

روی تپه خاکی کنار آب نشستیم.

_مونا گفت: چادرت را بردار تا راحت باشی.

_لبخند زدم و گفتم: راحتم.

_گفت: تا مجردی هر کار بخواهی می‌توانی بکنی بعد که ازدواج کردی شوهرت نمی‌گذارد چادرت را برداری. باید از اول عادتش بدهی.

_گفتم: من مشکلی با چادرم ندارم.

_بعد ها از اینکه چادرسرت می‌کنی خسته می‌شوی.

_: من چادرم را دوست دارم.

در آن جمع تنها کسی بودم که چادرم همه جا با من بود و ابدا از اینکه چادرم را برنداشته بودم احساس ناراحتی نمی‌کردم.

هرچند گاهی سختی‌هایی داشت ولی به نظرم ارزشش را داشت.

مهشید عروس دیگر خاله‌ام که تازه به جمع ما پیوسته بود با عصبانیت کنار مونا نشست و گفت:محسن اجازه نمی‌داد چادرم را بردارم.

_می گفت: ببین دخترخاله‌ام چقدر با چادر با وقار به نظر می‌آید، دوست دارم همسر من هم همین‌طور باشد.

مونا و مهشید نگاهی به من انداختند. مونا با حرص گفت: چون یک نفر چادر سر می‌کند، دلیلی ندارد که بخواهند ما همین‌طور باشیم و گرنه همه توی فامیل ما با مانتو هستند.

با شنیدن حرف هایشان با خودم فکر کردم:(دختر خاله شوهرش یعنی کی میشه؟ آهان، منو می گفتند)

خنده‌ای که روی لبم آمده بود را خوردم  و هیچ نگفتم.

خدا راشکر کردم که با چادرم توانستم تاثیری هرچند ناچیز در فاميل و اقوام داشته باشم.

قاضی خداست

عطیه کتاب به دست روی زمین نشست.کنارش نشستم و گفتم: « يه روایت جدید نوشتم، ولي تو اسمش موندم. برات تعریف میکنم یه اسمی براش بگو» مثل همیشه مشتاق شنیدن بود: «دوست پدرم دختری داشت که قلبش را عمل کرده بود, هیچ خواستگاری نداشت چون همه فکر می کردند او مریض است بلاخره یک نفر توی مسافرت از او خواستگاری کرد و عقد کردند. از ترس این که این خواستگار هم از دستش برود, قضیه عمل قلبش را به‌آن آقا نگفته بود. اما آقاي داماد بعد از عقد قضيه را فهمید. جالب این که پسر هم پشت کمرش يك خمیدگی داشت ولي آن‌را از دختر مخفي كرده بود. اينجا بود كه دختر و پسر هر دو بعد از عقد فهمیدند كه هیچ کدام صداقت لازم را در برابر هم نداشتند، شاید اگر از اول راستش را به يكديگر می گفتند حداقل الان از هم دل‌چرکین نمي‌شدند. بعد گفتم دقت کردی خدا جای حق نشسته؟» عطیه با صبری که همیشه از او سراغ داشتم لبخندی زد و گفت: چند روز پیش سخنرانی آقای رائفی پور را گوش می کردم، می گفت: «ایمان هرکس اندازه دارد شما ممکن است کتاب دوستت را خراب کنی خسارتش را بدهي، اما یک وقت به ماشین چندین میلیاردی کسی خسارت می زنی کسی هم تو را ندیده آنوقت که باید یک خسارت هنگفت بدهی، باید ببینی حاضری بخاطر دینت پای دِینی که به گردنت افتاده بایستی؟ آن وقت معلوم می شود چند مرده حلاجی. تا وقتی جای کسی نباشی نمی تونی درباره او قضاوت کنی»

فقط عباس می تواند

داشتيم با مادر از روضه برمی‌گشتیم. از کناره خیابان حرکت می‌کردیم، مادرم جلو و من پشت سر او راه می‌رفتم، یک‌دفعه متوجه شدم مادرم با شدت زمین خورد. اصلا نفهمیدم چه شد. سریع به سمش دویدم. زانو و کف دو دستش روی زمین بود. به سختی بلندش کردم و همین طور که نگران به دست و پاهایش نگاه می‌کردم علت را پرسیدم. مثل اینکه ماشین کنار خیابان که می‌خواسته از پارک بیرون بیاید به مادرم تنه زده بود. البته كه سرعت ماشين خیلی کم بود اما باعث شد تعادل مادرم به هم بخورد و به زمین بيفتد. نگاهی به دستانش انداختم. پوست دست‌ها خراش‌های ریزی برداشته بود ولی مشکلی برای صورتش پیش نیامده بود. خدا را شکر کردم. آرام آرام حرکت کردیم. مادرم جریان را برای خواهرانم که از ما عقب‌تر بودند تعریف می‌کرد ولی من فکرم درگیر بود. در گیر زمین خوردن ها، درگیر زمین خوردن مادرم، درگیر زمین خوردن عباس (ع). درگیر روضه سخنران که آن شب وصف زمین خوردن عباس را می‌کرد، راستی اگر مادرم دست نداشت چطور روی زمین فرود مي‌آمد؟ حتی فکرش هم اعصابم را به هم می ریخت، وقتی دستی نباشد که موقع زمین خوردن ستون بدنت شود و نگذارد با صورت روی زمین بیایی، وقتی در دل لشگر دشمن باشی، روی اسب نشسته باشی و بدون دست از روی اسب زمین بخوری. حتی تصورش هم سخت است. يعني فقط باید عباس (ع) باشی که بتوانی.

1 2