موضوع: "ريحانه علي عسگري"

صفحات: 1 2

  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , شنبه 30 دی 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

عطیه کتاب به دست روی زمین نشست.کنارش نشستم و گفتم: « يه روایت جدید نوشتم، ولي تو اسمش موندم. برات تعریف میکنم یه اسمی براش بگو» مثل همیشه مشتاق شنیدن بود: «دوست پدرم دختری داشت که قلبش را عمل کرده بود, هیچ خواستگاری نداشت چون همه فکر می کردند او مریض است بلاخره یک نفر توی مسافرت از او خواستگاری کرد و عقد کردند. از ترس این که این خواستگار هم از دستش برود, قضیه عمل قلبش را به‌آن آقا نگفته بود. اما آقاي داماد بعد از عقد قضيه را فهمید. جالب این که پسر هم پشت کمرش يك خمیدگی داشت ولي آن‌را از دختر مخفي كرده بود. اينجا بود كه دختر و پسر هر دو بعد از عقد فهمیدند كه هیچ کدام صداقت لازم را در برابر هم نداشتند، شاید اگر از اول راستش را به يكديگر می گفتند حداقل الان از هم دل‌چرکین نمي‌شدند. بعد گفتم دقت کردی خدا جای حق نشسته؟» عطیه با صبری که همیشه از او سراغ داشتم لبخندی زد و گفت: چند روز پیش سخنرانی آقای رائفی پور را گوش می کردم، می گفت: «ایمان هرکس اندازه دارد شما ممکن است کتاب دوستت را خراب کنی خسارتش را بدهي، اما یک وقت به ماشین چندین میلیاردی کسی خسارت می زنی کسی هم تو را ندیده آنوقت که باید یک خسارت هنگفت بدهی، باید ببینی حاضری بخاطر دینت پای دِینی که به گردنت افتاده بایستی؟ آن وقت معلوم می شود چند مرده حلاجی. تا وقتی جای کسی نباشی نمی تونی درباره او قضاوت کنی»

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 18 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

داشتيم با مادر از روضه برمی‌گشتیم. از کناره خیابان حرکت می‌کردیم، مادرم جلو و من پشت سر او راه می‌رفتم، یک‌دفعه متوجه شدم مادرم با شدت زمین خورد. اصلا نفهمیدم چه شد. سریع به سمش دویدم. زانو و کف دو دستش روی زمین بود. به سختی بلندش کردم و همین طور که نگران به دست و پاهایش نگاه می‌کردم علت را پرسیدم. مثل اینکه ماشین کنار خیابان که می‌خواسته از پارک بیرون بیاید به مادرم تنه زده بود. البته كه سرعت ماشين خیلی کم بود اما باعث شد تعادل مادرم به هم بخورد و به زمین بيفتد. نگاهی به دستانش انداختم. پوست دست‌ها خراش‌های ریزی برداشته بود ولی مشکلی برای صورتش پیش نیامده بود. خدا را شکر کردم. آرام آرام حرکت کردیم. مادرم جریان را برای خواهرانم که از ما عقب‌تر بودند تعریف می‌کرد ولی من فکرم درگیر بود. در گیر زمین خوردن ها، درگیر زمین خوردن مادرم، درگیر زمین خوردن عباس (ع). درگیر روضه سخنران که آن شب وصف زمین خوردن عباس را می‌کرد، راستی اگر مادرم دست نداشت چطور روی زمین فرود مي‌آمد؟ حتی فکرش هم اعصابم را به هم می ریخت، وقتی دستی نباشد که موقع زمین خوردن ستون بدنت شود و نگذارد با صورت روی زمین بیایی، وقتی در دل لشگر دشمن باشی، روی اسب نشسته باشی و بدون دست از روی اسب زمین بخوری. حتی تصورش هم سخت است. يعني فقط باید عباس (ع) باشی که بتوانی.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: ادب حضرت عباس, روضه
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 18 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

بحث استاد در مورد دیدن امام عصر (عج) بود. استاد درباره محتوای سوره حدید صحبت می کردند که هرکس می خواهد امام زمان (عج) را ببیند بايد این سوره را با آدابی که مخصوص آن است بخواند. استاد در اين باره خاطره اي را تعريف كردند: «یک روز خانمی با من تماس گرفتند و گفتند مردم برای رفع مشکلات‌شان به من مراجعه می‌کنند و من برای‌شان دعا می کنم تا راه حلی به ذهنم برسد و مشکل‌شان برطرف شود, آیا این کار من اشکال دارد؟ جواب دادم «نه» اگر بدون چشم‌داشت باشد اشکالي ندارد. بعد فکری به ذهنم رسید و گفتم:«حالا من یک حاجتی دارم شما برای من دعا کنید و اگر راه حلی به ذهن‌تان رسید به من زنگ بزنید, اما درباره حاجتم حرفی نزدم. فردا که ايشان به من زنگ زد گفت:«حاج آقا هر چه من بیشتر برای رفع مشکل‌تان دعا می کردم سوره حدید جلوی نظرم می آمد. به نظرم راه حل مشکل‌تان در سوره حدید است». من هم یک روز کامل روی این سوره کار کردم، اتفاقا يكي از خواص این سوره، دیدن امام عصر بود. سپس شرایط و آداب دعا را برای ما توضیح دادند و جلسه تمام شد. همین که استاد می‌خواستند از سالن بیرون بروند صدا زدم «استاد: بلاخره به حاجت‌تان رسیدید؟» احساس كردم با اين سوالم استاد را سر دوراهی بدی قرار دادم. می‌دانستم کسانی که واقعا امام را ببینند آن‌را جار نمی‌زنند و اين اتفاق بین خودشان می‌ماند، از طرفی با تاکید استاد روی خواندن این سوره، برای این حاجت، حدس زده بودم که استاد، امام زمان را دیده اند. پس استاد نه می‌توانستند بگویند به حاجتم رسیدم و نه می توانستند به دروغ بگویند ندیده‌ام. بنابراین لبخندی زدند و از جلسه بیرون رفتند.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

خيلي وقت‌ها با فامیل برسرکاندیدای انتخاباتی اختلاف نظر داشتیم‌. اماسعی می کردیم این اختلافات روی رفت وآمد خانوادگي ما ما اثر نگذارد. بخاطر همین وقتی جاروجنجال انتخابات ۸۸فروکش کرد و محرم آمد به همه زنگ زدیم تا دور هم جمع شویم. برادرم که صدای خوبی داشت زیارت عاشورا را خواند وقتی تمام شد سفره شام را انداختیم. شوهرعمه ام تلویزیون را روشن کرد تا اخبار را ببیند شروع خبر با حمله جمعی به عزاداران امام حسین( ع) شروع شد. همه بادهان بازمانده از تعجب وچشمانی بارانی تلویزیون رانگاه می کردند. برادرم گفت این دیگر دعوای انتخابات نیست این‌ها می‌خواهند دین را نابود کنند. سفره شام جمع شد، بدون این که چیزی ازآن خورده شود. قرار شد علیه این اقدام راهپیمایی برگزارشود. روز راهپیمایی به حوزه رفتم می دانستم که آنروز کلاس هاتشکیل نمی شود. مدیر حوزه دنبال اتوبوسی بود تا ما را راهی کند امادر آن زمان اتوبوسی نبود تا ما را به محل راهپيمايي و تجمع برساند. به هرحال با چند نفر از دوستان سوار ماشین عبوری شدیم. وقتی مقصدمان را به راننده گفتیم از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شد و گفت: ” اینکه برای امام حسین می روید خیلی ارزش دارد” آخرسر هم با وجود اصرارهای مکرر ما حاضر نشد از ما كرايه بگيرد. وقتی رسیدیم با سیل جمعیتی از زنان ومردان روبرو شدیم و من فقط نگران این بودم که نکند جمعیت زن و مرد با هم مختلط شوند. نگرانی من بعد از بازگشت از راهپیمایی و با چند برابر شدن جمعیت دوچندان شد. مردها داخل خیابان و خانم‌ها پیاده رو را گرفته بودند. ولی وقتی به پیاده رو رسیدم متوجه شدم که به اندازه یک نفر بین جمعیت زن و مرد فضای خالی فاصله انداخته است. فشاری که در جمعیت خانم‌ها و آقایان بود تا به نامحرم نخورند ستودنی بود. تا مسیر زیادی به خاطر سیل جمعیت خبري از هيچ اتوبوسي نبود و ما مجبور شدیم تاخیابان طیب را پیاده طي کنیم. کم کم دوستان سوار اتوبوس های‌شان شدند و رفتند و من ماندم و خودم. در آن جمعیت به دنبال آشنایی می گشتم. تا این که چشمم به یکی از افراد فامیل‌مان افتاد. از دیدنش خیلی تعجب کردم. او یکی از همان کسانی بود که سنگ تقلب در انتخابات را به سینه میزد. به طرفش رفتم و علت آمدنش به راهپيمايي را پرسیدم. جواب داد:” من فکرمی کردم این یک دعوای انتخاباتی است ولی وقتی پای امام حسین و دین وسط بیاید من هم هستم و ابایی ندارم از این که از راه اشتباهی که رفته بودم برگردم”

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع, ريحانه علي عسگري

بحث دهه هفتادی ها داغ بود. دوستم گفت: «ما هم یکی تو خونه داریم». یک برادر متولد هفتاد یک داشت. پرسیدم چرا برایش زن نمی گیرید؟ جواب داد: کسی را برایش سراغ داری؟ به دوستم که روبرویم ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: رعنا دختر خیلی خوبی‌ست و من چند سالي مي شود که او را مي شناسم. متدین، خوش اخلاق، مهربان و تحصیل کرده است. از پیشنهادم خوشحال شد. رسما جلسه خواستگاری شروع شد. من بعنوان مادر عروس بودم و دوستم مادر داماد. رعنا هم که با صورت گل انداخته به عنوان عروس روبروی ما نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار وسط حرف های ما می گفت: من قصد ازدواج ندارم. به هرحال هرچه به نظرم آمد از دوستم پرسیدم تا اینکه با صداقت گفت: البته برادر من کمی زود جوش می آورد.
رعنا هم که از اول ساز مخالف کوک کرده بود جواب داد: پس به درد من نمی خورد. برگشتم طرف دوستم و گفتم: احتمالا با خصوصیاتی که از برادرت گفتی باید مزاجش گرم باشد. درست است؟ با لبخند جواب داد: البته، برادرم سید است. سیدها هم که می دانی طبعشان گرم است.
می دانستم اين نظريه صد درصد درست نیست ولی طبق چیزی که از استاد طب سنتی شنیده بودم اکثریت سادات طبع گرمی دارند، طبق خصوصیاتی که از برادرش می گفت هم این احتمال خیلی قوی تر می شد.
به هرحال قرار شد من با رعنا صحبت کنم و راضی اش کنم که به این موضوع فکرکند، بخاطر همین با او همراه شديم تا مسیری را به همراه هم پیاده روی كنيم و با هم حرف بزنيم. در اين ميان ياد حرف استادم افتادم که می گفت: مجردهای کلاس دقت کنيد، علاوه بر ملاک هایی که دارید باید از نظر طبع، با همسر آینده خود، تشابه داشته باشید. در اين صورت در زندگی، هم از نظر اخلاقی و رفتاری بیشتر تفاهم پیدا می کنید كه در سلامت زندگي تان هم اثر می گذارد. كم كم متوجه شديم كه طبق تشخيص استاد طب سنتی، طبع مزاجي رعنا سرد بود و مسلما با برادر دوستم که در صحبت هایشان متوجه شده بودم به شدت طبع گرمي دارد ، تفاوت فاحشی داشت. من که تمام طول مسیر را ساکت مانده بودم موقع جدا شدن از دوستم گفتم: طبع رعنا سرد است به درد برادر گرم مزاج شما نمی خورد. البته اگه رعنا راضی شد باید حتما قبل از رسمی شدن، پیش یک مشاور خوب برود و از آن ها خداحافظی کردم. با خودم گفتم خوب شد بعد از معرفي رعنا به دوستم ياد اين نكته اي كه استاد درباره آن تاكييد داشت، افتادم و واقعيت را به هر دو طرف گفتم.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 2

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)