موضوع: "فاطمه كشاورزي"

  توسط روشنک بنت سینا  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

«مامان حوصله‌ام سر رفته، بریم خونه بابابزرگ؟»

مادر تو آشپزخانه بود. سر قابلمه را در یک دست داشت و با دست دیگر غذا را هم می‌زد. حوصله‌ام سر رفته بود. بهش آویزان شده بودم. اصرار می‌کردم امروز به خانه پدربزرگ برویم.
_ بابات بیاد میریم.
+ اگه نرفتیم چی؟
_ میریم. حتما میریم.
+ بگو به جون امام حسین!

قصه همیشگی بچگی‌ام بود. به حرف مادرم اعتماد نداشتم ولی قسم به جان تو برایم کافی بود تا خیالم راحت بشود.
وسط بازی‌های کودکی‌ام و جرزنی‌های بچه‌ها، جان تو را قسم می‌دادیم. می‌گفتیم: «بگو به جون امام حسین نوبت من بود». یا می‌گفتیم: «بگو به جون امام حسین من اول رسیدم».
نمی‌دانستم «امام» یعنی چه! به چه کسی امام می‌گویند! امام چه ویژگی‌هایی دارد! اما اسم امام حسین و جون امام حسین آنقدر ورد زبانم بود که خواسته یا ناخواسته تو را دوست داشتم. همین دوست داشتن باعث شد وقتی محرم می‌آمد وسط حیاط آتش روشن کنیم و با بچه‌های روستا دورش جمع شویم‌. برای خودمان نوحه‌های دست و پاشکسته می‌خواندیم و سینه می‌زدیم. نه که بگویم اشک از چشمانمان سرازیر می‌شد که حتی گاهی از صدای یکدیگر ناخواسته می‌خندیدیم. این وسط حتما یکی پیدا می‌شد و می‌گفت: «خاک تو سرت برای چی مسخره می‌کنی؟ تو که نمی‌تونی بخونی، نخون!».
بعد مادرم می‌آمد و با صدای آرامی مداحی می‌کرد و ما سینه می‌زدیم.
حالا بزرگ شدم. خانوم شدم. رو می‌کنم به مادرم و می‌گویم: «مامان امشب بریم هیأت؟» چه قدر دلم می‌خواهد جوابی بدهد و من بگویم: «مامان بگو به جون امام حسین میریم».

hg

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

از بچگی عاشق لباس محلی بودم. دامن پر چینِ زٙر زٙری لری با نوارهایی که روی لبه‌اش دوخته می‌شد. روسری تور پولکی می‌پوشیدم و رویش چارقد می‌بستم. زیر نور خورشید پولک‌ها روی سرم برق می‌زدند. انگار ستاره‌های روز را روی سرم چسبانده بودم. یک دختر فسقلی پنج ساله در لباس محلی لری. برای خودم قر و فر می‌دادم. دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. وقتی دامنم باز و پهن می‌شد و سرم گیج می‌رفت، می‌نشستم روی زمین. یک دایره‌ای از دامن دورم حلقه زده بود. شده بودم همان دختری که شاه نداشت و به کس کسانش هم نمی‌دهند. 

اولین نوه بودم و خواستنی. مادر بزرگم هر وقت می‌خواست خانه پدرش برود، مرا هم می‌برد. یعنی خانه پدربزرگ پدرم. خانه ما این ور جاده روستا بود و خانه پدربزرگ آن ور. دستم را سفت گرفته بود. انگار که دزدی را بخواهد به پای محاکمه بکشد. اول با دست راست دستم را می‌گرفت، بعد با دست چپ، بعد از جاده رد می‌شدیم. می‌گفت «اگر قرار است ماشین ما را بزند، می‌خواهم مرا بزند نه تو را».

یک عادتی که الان هست و آن موقع هم بود، این است که تا یک دختر بچه می‌بینند، می‌پرسند: «می‌خواهی در آینده با کی عروسی کنی؟».
خانه پدربزرگ از من هم می‌پرسیدند. می‌گفتم: «با ملا مصطفی» آنها می‌خندیدند و می‌گفتند: «ای بلا نگرفته، هیچ کس نبود تا ملا مصطفی». من هم می‌خندیدم.
ملا مصطفی پیرمرد مومن روستا بود و همسایه پدربزرگ. اگر کسی چشم می‌خورد یا زنی باردار بود یا بچه‌ای به دنیا می‌آمد، می‌رفتند پیش ملا مصطفی و برایش دعا می‌کردند. یک دعای پیچیده شده در یک پارچه سبز رنگی، روی شانه راستم بود. با سنجاق زده بودندش. حتمی نشان کنان ملا مصطفی بود تا بزرگ بشوم.
تا بعدها اسم ملا مصطفی روی من ماند. توی دعواها، برادرم بهم می‌گفت: «ملا مصطفی، ملا مصطفی…» حسابی جر مرا در می‌آورد. من هم با اسم یکی از پیرمردها که نمی‌دانم برای چه رویش گذاشتیم، خطابش می‌کردم. بعد وارد یک مشاجره تن به تن می‌شدیم. حالا عنوان پیرمردِ برادرم را مخفف کرده‌ام به «یاز یاز».
هر دو پیر مرد از دنیا رفتند. ملا مصطفی سال گذشته از دنیا رفت. نشان به آن نشان که سال گذشته مادرم بهم گفت: «روشنک پاشو واسه ملا مصطفی نمازِ شبِ قبر بخون».
بیچاره ملا مصطفی! تا زنده بود روحش از عروس نشان کرده‌اش خبردار نشد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , پنجشنبه 2 شهریور 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

آقا مجتبی همیشه برایم مثل یک الگو یا یک استاد بود، هم از لحاظ اخلاقی و تقوا و هم از لحاظ علمی. خیلی برایم محترم بود و هست. برای همین دوست داشتم همه خوبی‌ها برایش رقم بخورد. یادم است یکبار که دور هم جمع شده بودیم و بحث از ازدواج شد گفت: همه معیار من برای همسر آینده‌ام دو چیز است: اینکه خیلی متواضع باشد و وظایف زناشویی‌اش را بلد باشد. همین دو تا. نه از زیبایی حرفی زد و نه از چیزهای دیگر. بهش گفتم اگر آشپزی بلد نباشد باز هم با او ازدواج می‌کنی؟ گفت: «خودم آشپزی می‌کنم».

ما دخترها همیشه می‌گفتیم خوش به حال آن دختری که زن آقا مجتبی بشود. لباس‌هایش را که خودش می‌شوید و اتو می‌زند، آشپزی هم که قرار است خودش بکند. جارو هم لابد مشارکتی است.

آقا مجتبی را خیلی خوب می‌شناختم. پسر دایی‌ام بود. روز اولی که وارد حوزه علمیه شدم، دائم چشمم دنبال بقیه دخترها بود که نشان کنم برای آقا مجتبی. روز افتتاحیه از مریم خانم خیلی خوشم آمد. دوست داشتم به آقا مجتبی پیشنهادش را بدهم ولی هیچ وقت فرصت پیش نمی‌آمد. مریم خانم سال چهارم حوزه بود و من سال اول.

چهار سال گذشت. من در این چهار سال اسم دخترهای دیگر را روی در و دیوارِ سلول‌های خاکستری مغزم می‌نوشتم که به آقا مجتبی پیشنهاد بدهم و بعد از سبک و سنگین کردن، خط می‌زدم.

تا اینکه یک هفته‌ای قبل از عید نوروز دایی و زن‌دایی خانه ما بودند. آقا مجتبی هم برای تعطیلات عید از قم آمده بود. وسط صحبت‌ها آقا مجتبی گفت قصد ندارد با یک دختر قمی ازدواج کند و ترجیح می‌دهد با یک دختر جنوبی که مثل خودمان خون گرم باشد ازدواج کند.

سریع گفتم «یعنی اگر من یه دختر بهت معرفی کنم قصد ازدواج داری؟» از خدا خواسته گفت: «چرا که نه». ویژگی‌های مریم خانم را گفتم و تأکید کردم که همان دختری است که او می‌خواهد.

شب از مریم شماره خانه‌شان را گرفتم. زنگ زدیم و قرار خواستگاری گذاشتیم. در ابتدا نگفتم که آقا مجتبی پسر دایی‌م هست و او را می‌شناسم. چند جلسه خواستگاری برگزار شد و موفقیت آمیز بود. جلسه دوم مریم خانم پرسیده بود من را از کجا می‌شناسند، زن‌دایی گفته بود دختر عمه آقا مجتبی هستم. با اینکه پسر دایی‌م بود و دوست داشتم این ازدواج سر بگیرد، همه واقعیت‌ها را به مریم خانم گفتم، چه خوب و چه بد. اگر قرار است بپذیرد باید از همه چیز آگاه باشد و اگر قرار است رد کند باز باید آگاهانه باشد. هر چند که آقا مجتبی هیچ ایرادی نداشت که کسی به خاطر آن رد کند و من فقط جزئیات اخلاقی او را می‌گفتم.

خواستگاری چند ماه طول کشید. آقا مجتبی طلبه قم بود. تیر ماه بعد از امتحانات‌ش که آمد، شبی مراسم بله برون ساده‌ای‌ گرفتند. قرار نبود به زودی عقد کنند ولی فردایش زنگ زدند که بیایید محضر برای عقد. یک روز نامزدی خیلی برایشان خوشایند بود. روز عقد می‌گفتیم حتما امشب آقا مجتبی زنگ می‌زند و می‌گوید فردا شب بیایید تالار برای عروسی. بعد از عقد همه دوست داشتند ببینند اقا مجتبی چه کسی را انتخاب کرده است. آقا مجتبی از معدود پسرهای فامیل بود که سر به راه بود و اولین طلبه فامیل. یک سال بعد از عقدشان، عروسی گرفتند و یک سال بعد از عروسی صاحب یک پسر کاکل زری شدند.

و اما دیگران وقتی به من می‌رسیدند می‌گفتند روشنک چیزی هم برایت هدیه گرفتند یا نه؟ می‌گفتم بله، پدر عروس برای که از داماد خوش اخلاقش راضی بود، به خاطر این واسطه‌گری به طور زبانی کلی تقدیر و تشکر کرد. دایی از طرف اقا مجتبی به طور نقدی تشکر کرد. که من تصمیم گرفتم بنگاه واسطه گری مجردها باز کنم. مریم خانم یک کتاب علمی به من هدیه داد.

وقتی هم به آقا مجتبی یا مریم خانم می‌رسیدند می‌گفتند: «ببینید روشنک یه نفر بود، شما دو نفر رو به هم رسوند؛ ببینم شما دو نفر برای روشنک که یک نفره چیکار می‌کنید؟»

اشتراک گذاری این مطلب!
 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)