موضوع: "...قلم..."

پیرِ خانه‌مان از دست رفت...

“هوالمحجوب”

قبلترها که گوشی همراه دستمان می گرفتیم همیشه معترض بود. می گفت مگه برای دیدنِ هم جمع نشده ایم.
وقتی در تولدش یک گوشی هوشمند هدیه گرفت، او هم به جمعِ گوشی بدست ها اضافه شد!
حالا همه باهم در جمع می نشینیم و گوشی ها هم مقابلمان . جسممان کنار هم هست ولی روحمان…
فاجعه آنجا بود که یکبار نصف شب از خواب بیدار شدم تا از مقابلِ اتاقش رد شدم درِ اتاق باز بوددیدم روی تختش
دراز کشیده. نور گوشیِ همراهش هم تابیده به صورت و هنوز بیدار است.
کسی که شبها زود می خوابید تا صبح زود بیدار شود، ساعت دو شب هنوز خواب نرفته بود.
بدبختی آنجاست که حسابی در گروه هم فعال شده،پست های مختلف می گذارد.
شاید اولش شیرین باشد. اینکه مادربزرگت که هفتاد و خورده ای سن دارد به روز است و این حرف ها…
اما حالا که او در دنیای مجازی غرق شده، نگرانش هستم. در جمع هم گوشی اش دستش است. دیگر کسی نیست
تا در مهمانی تذکر بدهد! آن یک نفر را هم آلوده به دنیایی کردیم که در آمدن از آن اراده‌ای فولادین می خواهد.
خلاصه اینکه خیرِ تکنولوژی دارد برایمان یک شر می شود. ما که خودمان آلوده شده بودیم کاش این زوجِ پیر
را آلوده نمی کردیم…

نگو دیگه شده!...

“هوالمحجوب”

گفت: ای بابا! حق علی را خوردند تمام شد رفت!!! کاری ست که شده.
گفتم بیا تصور کنیم؛ علی علیه السلام بعد از وفات نبی صلی الله به حق خود می رسید. آنوقت چه می شد!؟ اول از همه کوچه ای نبود، دری نبود، کوچی نبود! دوم از همه خودش شهید نمی شد! سوم معاویه ای نبود که جگر حسن را… چهارم یزیدی روی کار نمی آمد که حسینی را… و همینطور سلسله وار برس به امروز، به غیاب به نبودن… می بینی!؟ فاطمه سلام الله می دانست که در این ولایت خوری چه چیزی نهفته! پای حق ایستاد، یک نفره… هر چیزی بهایی دارد، حقی دارد. حق ش را ادا کرد.
حالا امروز تو نگاه کن! تو ببین! تو حق را پیدا کن. نگو کاری ست که شده! دنیا نمی ایستد تو رشد کنی، زمان نمی ایستد تا تو پیشرفت کنی. تصور کن اگر همان
زمان که فاطمه درها را می کوبید و برای علی یار جمع می کرد کسی دستِ یاری می داد! تو تصور کن حسن سپاهی داشت! تو تصور کن حسین یاوری داشت!
حالا امروزِ ما بدونِ ولی می ماند؟ بدونِ امام می ماند؟ قطعا نه!
هر کاری سال ها اثرش می ماند…، خدا همان خداییست که ایستاد و بریده شدن سر حسین علیه اسلام را نگاه کرد! همه چیز دستِ من و تو است.خدا همه چیز را به خودمان سپرده. تا ما نخواهیم تا ما کاری نکنیم. تا ما دستِ حقدار را نگیریم. هیچ چیز تغییر نمی کند! یک گوشه نشسته ایم و می گوییم: فلانی خورد! فلانی بیت المال را برد. فلانی فلان ضربه را زد!
خب این فلانی دقیقا چه کسی است!؟ همان کسی که من انتخاب کرده ام. تو انتخاب کرده ای! از همین مردم. از همین اطراف. نشسته ایم که عده ای به اسم اسلام بخورند و نوش جان کنند!؟
بعد هم بگوییم شد! امام خمینی با همان شخصیت بزرگش گفت نگذارید انقلاب دستِ نا اهلان بیافتد. این جمله یعنی چه!؟ یعنی اگر دستِ نااهل بیافتد فاتحه را بخوانید. یک نگاه بکنید به گذشته! زهرا تلاش کرد که ولایت دستِ نااهلان نیافتد. تنها تلاش کرد. بدون کمک. در حد توان و زور خودش! دیگر نهایتش جانش بود که آن هم تقدیم کرد. درست مثل فرزندان دیگرش… درست مثل اهل بیتش.
نتیجه ی این دستِ نااهل افتادن را تا به امروز شاهدیم. چند سال علی خانه نشین شد!؟ چه ظلم ها که شیعه ندید. چه خون هایی که ریخته نشد. از همه مهم تر شهادت 13 معصوم. کم چیزی نیست. تا خود امروز هم این مردم چند شاه بالای سرشان داشتند؟! چند سال سختی کشیدند!؟ این همه خون پاک ریخته نشد که امروز به کام نا اهلان باشد و به نام اسلام تمام شود…
ایستادن و نگاه کردن درست نتیجه همان زمانیست که امام سجاد علیه السلام خطاب به توابینی که در واقعه عاشورا تنها تماشا کردند و کاری نکردند گفت: اشک بریزید آنقدر اشک بریزید تا اشک چشمانتان …
خدا هیچ قومی را اصلاح نمی کند، مگر اینکه خودشان بخواهند. نگذاریم با بی تفاوتی هایمان دین و اعتقادمان، آرمانمان، انقلابی که بخاطر اسلام رخ داد دستِ نااهلان بیافتد.
درس زهرا همین بود، ایستادن برای حق، حتی یکه و تنها، حتی به قیمت سیلی خوردن، حتی به قیمت شکسته شدن، حتی…

این روزها حواسمان باشد. . .

“هوالمحبوب”

تقریبا اوایل مراسم بود که نق و نوق هایش بلند شد، هر چند دقیقه یکبار یادآوری می کرد حوصله اش سر رفته. یک ساعت كه گذشت اعتراضش بلند تر شد، می گفت:
- بریـــــــم خونـــه، خسته شـــــــــدم .
مادرش هم با توپ و تَشَر می خواست او آرام بشیند سر جایش. با ديدن این اتفاق کمی به فکر فرو رفتم. اینکه ما بزرگترها دنیای کودکانه را خیلی درک نمی کنیم و با زور می خواهیم آن ها را در محیطی قرار بدهیم که درک خوبی از آن محيط ندارند. همین زورکی ها و اجبارها باعث می شود، بعدها وقتی بزرگ شدند از این مراسم های مذهبی خاطرات خوشی در ذهن نداشته باشند و یا حتی دل‌شان نخواهد که در آن شرکت کنند. شايد ما ندانيم اين مسائل خیلی ريز در‌ آينده همين بچه ها موثر هستند. ولی ما از آن ها چشم پوشی می کنیم و راحت رد می شویم. درست برعکس این اتفاق در مراسمی شرکت کردم که اتاق بازی برای کودکان اختصاص داده بودند. همه بچه ها با خوشحالی کارهای فرهنگی مربی را یاد می گرفتند و متناسب با دنیای خودشان می فهمیدند معصومین چه کسانی بودند و مثلا در عاشورا چه اتفاقاتی افتاد. حتی چند روز بعد یکی از همان بچه ها را دیدم که به مادرش اصرار می کرد به هيئت و مراسم بروند.

شما هم می توانید به مسئولینِ مراسمی که در آن عزاداری می کنید پیشنهاد بدهید یک اتاق مختص براي بازي و سرگرمي کودکان اختصاص دهند. در اين صورت هم به عزاداری‌تان می رسید و هم فرزندتان آن طور که باید با دین آشنا می شود. قطعا ثوابِ کسی که از بچه ها نگهداری می کند کم از گریه کننده ها و عزادارانِ اباعبدالله نخواهد بود.

یا انیسَ من لا انیسَ لَه . . .

 

“هوالمحبوب”

 

خوب که به فکر فرو می روم، می بینم من برای حرف هایم همیشه تو را دارم.

تو چه!

تو هم کسی را برای حرف هایت داری؟!

 

ازدواجی به سبکِ ما. . .

“هوالمحبوب”

بین دو راهی گیر کرده بودیم ، دوراهیِ حرف دل و حرفِ اطرافیان .
باید تصمیم را هرچه زودتر می گرفتیم . تا تاریخ عروسیِ تعیین شده زمانی نمانده بود .
باید بلاخره بین دومسیر یکی را انتخاب می کردیم ! ازدواجی ساده و یا ازدواجی پر زرق و برق
درست مثل زوج هایی که در اقوام بودند .
همیشه شروع های ساده را دوست داشتم، شروع هايي که هیچ رنگی ندارند به جز ” امید و توکل ” تمام تلاشم بر این بود رنگهای خاکستری اطراف را از خودم دور کنم. رنگ هايي که از ” نگاهِ دیگران و افکارشان” گرفته شده است.
حالا که در شروعِ راهِ زندگی جدید قرار گرفته ام. چرا باید این سادگی را ادامه ندهم؟!
چرا باید هزینه های گزافی که فقط خرج اضافه اند را اول زندگی همراهم کنم. دقیقا برای چه؟!
برای همان نگاه ها و افکاری که هيچوقت در هیچ زمان رنگِ رضایت را ندیده اند؟! اصلا بر فرض محال که رضایت داشته باشند رضایت از چه؟ از زندگی ای که متعلق به من است، اگر رضایتی به میان باشد باید حق من باشد نه ديگران.
پس در این صورت رضایت دیگران ازهزینه هايي که پرداخت می شود چه دردی از من دوا می کند جز آنکه چند چشم را مبهوت زندگی ام کنم و یا آه چند جوانی که توانایی تقبل مخارج را ندارند به جان بخرم؟!
اصلا زیبایی سادگی به همین است ، به همین آسایش و ارامشی که به همراه دارد .
بلاخره تصمیم قطع را گرفتیم . پا روی تمامِ خواسته هایی که نامعقول بود گذاشتیم . از صمیم قلب
به خداوند توکل کردیم و راهی را انتخاب کردیم که رضای او باشد . همانطور که رضایت او
رضایت ما هم هست.
در کمال ناباوری دیگران در یک جشن کوچک ولیمه ای دادیم و اعلام کردیم که قصد داریم برویم خانه ی اميدمان. فردای همان ولیمه هم شروع زندگی امان را متبرک کردیم به زیارت امام هشتم. حال آنکه نه در مرداب تجملات غرق شدیم و نه با خرج نکردن آن همه هزینه خوشبختی را از ما گرفتند. به عبارتی هم خدا نصیبمان شد و هم خرما .

 

 

1 2

 
 
اسرار عبادات