صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , شنبه 30 دی 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

عطیه کتاب به دست روی زمین نشست.کنارش نشستم و گفتم: « يه روایت جدید نوشتم، ولي تو اسمش موندم. برات تعریف میکنم یه اسمی براش بگو» مثل همیشه مشتاق شنیدن بود: «دوست پدرم دختری داشت که قلبش را عمل کرده بود, هیچ خواستگاری نداشت چون همه فکر می کردند او مریض است بلاخره یک نفر توی مسافرت از او خواستگاری کرد و عقد کردند. از ترس این که این خواستگار هم از دستش برود, قضیه عمل قلبش را به‌آن آقا نگفته بود. اما آقاي داماد بعد از عقد قضيه را فهمید. جالب این که پسر هم پشت کمرش يك خمیدگی داشت ولي آن‌را از دختر مخفي كرده بود. اينجا بود كه دختر و پسر هر دو بعد از عقد فهمیدند كه هیچ کدام صداقت لازم را در برابر هم نداشتند، شاید اگر از اول راستش را به يكديگر می گفتند حداقل الان از هم دل‌چرکین نمي‌شدند. بعد گفتم دقت کردی خدا جای حق نشسته؟» عطیه با صبری که همیشه از او سراغ داشتم لبخندی زد و گفت: چند روز پیش سخنرانی آقای رائفی پور را گوش می کردم، می گفت: «ایمان هرکس اندازه دارد شما ممکن است کتاب دوستت را خراب کنی خسارتش را بدهي، اما یک وقت به ماشین چندین میلیاردی کسی خسارت می زنی کسی هم تو را ندیده آنوقت که باید یک خسارت هنگفت بدهی، باید ببینی حاضری بخاطر دینت پای دِینی که به گردنت افتاده بایستی؟ آن وقت معلوم می شود چند مرده حلاجی. تا وقتی جای کسی نباشی نمی تونی درباره او قضاوت کنی»

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 18 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

داشتيم با مادر از روضه برمی‌گشتیم. از کناره خیابان حرکت می‌کردیم، مادرم جلو و من پشت سر او راه می‌رفتم، یک‌دفعه متوجه شدم مادرم با شدت زمین خورد. اصلا نفهمیدم چه شد. سریع به سمش دویدم. زانو و کف دو دستش روی زمین بود. به سختی بلندش کردم و همین طور که نگران به دست و پاهایش نگاه می‌کردم علت را پرسیدم. مثل اینکه ماشین کنار خیابان که می‌خواسته از پارک بیرون بیاید به مادرم تنه زده بود. البته كه سرعت ماشين خیلی کم بود اما باعث شد تعادل مادرم به هم بخورد و به زمین بيفتد. نگاهی به دستانش انداختم. پوست دست‌ها خراش‌های ریزی برداشته بود ولی مشکلی برای صورتش پیش نیامده بود. خدا را شکر کردم. آرام آرام حرکت کردیم. مادرم جریان را برای خواهرانم که از ما عقب‌تر بودند تعریف می‌کرد ولی من فکرم درگیر بود. در گیر زمین خوردن ها، درگیر زمین خوردن مادرم، درگیر زمین خوردن عباس (ع). درگیر روضه سخنران که آن شب وصف زمین خوردن عباس را می‌کرد، راستی اگر مادرم دست نداشت چطور روی زمین فرود مي‌آمد؟ حتی فکرش هم اعصابم را به هم می ریخت، وقتی دستی نباشد که موقع زمین خوردن ستون بدنت شود و نگذارد با صورت روی زمین بیایی، وقتی در دل لشگر دشمن باشی، روی اسب نشسته باشی و بدون دست از روی اسب زمین بخوری. حتی تصورش هم سخت است. يعني فقط باید عباس (ع) باشی که بتوانی.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: ادب حضرت عباس, روضه
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 18 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

بحث استاد در مورد دیدن امام عصر (عج) بود. استاد درباره محتوای سوره حدید صحبت می کردند که هرکس می خواهد امام زمان (عج) را ببیند بايد این سوره را با آدابی که مخصوص آن است بخواند. استاد در اين باره خاطره اي را تعريف كردند: «یک روز خانمی با من تماس گرفتند و گفتند مردم برای رفع مشکلات‌شان به من مراجعه می‌کنند و من برای‌شان دعا می کنم تا راه حلی به ذهنم برسد و مشکل‌شان برطرف شود, آیا این کار من اشکال دارد؟ جواب دادم «نه» اگر بدون چشم‌داشت باشد اشکالي ندارد. بعد فکری به ذهنم رسید و گفتم:«حالا من یک حاجتی دارم شما برای من دعا کنید و اگر راه حلی به ذهن‌تان رسید به من زنگ بزنید, اما درباره حاجتم حرفی نزدم. فردا که ايشان به من زنگ زد گفت:«حاج آقا هر چه من بیشتر برای رفع مشکل‌تان دعا می کردم سوره حدید جلوی نظرم می آمد. به نظرم راه حل مشکل‌تان در سوره حدید است». من هم یک روز کامل روی این سوره کار کردم، اتفاقا يكي از خواص این سوره، دیدن امام عصر بود. سپس شرایط و آداب دعا را برای ما توضیح دادند و جلسه تمام شد. همین که استاد می‌خواستند از سالن بیرون بروند صدا زدم «استاد: بلاخره به حاجت‌تان رسیدید؟» احساس كردم با اين سوالم استاد را سر دوراهی بدی قرار دادم. می‌دانستم کسانی که واقعا امام را ببینند آن‌را جار نمی‌زنند و اين اتفاق بین خودشان می‌ماند، از طرفی با تاکید استاد روی خواندن این سوره، برای این حاجت، حدس زده بودم که استاد، امام زمان را دیده اند. پس استاد نه می‌توانستند بگویند به حاجتم رسیدم و نه می توانستند به دروغ بگویند ندیده‌ام. بنابراین لبخندی زدند و از جلسه بیرون رفتند.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط . . . قلم . . .  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: ...قلم...

“هوالمحبوب”

تقریبا اوایل مراسم بود که نق و نوق هایش بلند شد، هر چند دقیقه یکبار یادآوری می کرد حوصله اش سر رفته. یک ساعت كه گذشت اعتراضش بلند تر شد، می گفت:
- بریـــــــم خونـــه، خسته شـــــــــدم .
مادرش هم با توپ و تَشَر می خواست او آرام بشیند سر جایش. با ديدن این اتفاق کمی به فکر فرو رفتم. اینکه ما بزرگترها دنیای کودکانه را خیلی درک نمی کنیم و با زور می خواهیم آن ها را در محیطی قرار بدهیم که درک خوبی از آن محيط ندارند. همین زورکی ها و اجبارها باعث می شود، بعدها وقتی بزرگ شدند از این مراسم های مذهبی خاطرات خوشی در ذهن نداشته باشند و یا حتی دل‌شان نخواهد که در آن شرکت کنند. شايد ما ندانيم اين مسائل خیلی ريز در‌ آينده همين بچه ها موثر هستند. ولی ما از آن ها چشم پوشی می کنیم و راحت رد می شویم. درست برعکس این اتفاق در مراسمی شرکت کردم که اتاق بازی برای کودکان اختصاص داده بودند. همه بچه ها با خوشحالی کارهای فرهنگی مربی را یاد می گرفتند و متناسب با دنیای خودشان می فهمیدند معصومین چه کسانی بودند و مثلا در عاشورا چه اتفاقاتی افتاد. حتی چند روز بعد یکی از همان بچه ها را دیدم که به مادرش اصرار می کرد به هيئت و مراسم بروند.

شما هم می توانید به مسئولینِ مراسمی که در آن عزاداری می کنید پیشنهاد بدهید یک اتاق مختص براي بازي و سرگرمي کودکان اختصاص دهند. در اين صورت هم به عزاداری‌تان می رسید و هم فرزندتان آن طور که باید با دین آشنا می شود. قطعا ثوابِ کسی که از بچه ها نگهداری می کند کم از گریه کننده ها و عزادارانِ اباعبدالله نخواهد بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

«مامان حوصله‌ام سر رفته، بریم خونه بابابزرگ؟»

مادر تو آشپزخانه بود. سر قابلمه را در یک دست داشت و با دست دیگر غذا را هم می‌زد. حوصله‌ام سر رفته بود. بهش آویزان شده بودم. اصرار می‌کردم امروز به خانه پدربزرگ برویم.
_ بابات بیاد میریم.
+ اگه نرفتیم چی؟
_ میریم. حتما میریم.
+ بگو به جون امام حسین!

قصه همیشگی بچگی‌ام بود. به حرف مادرم اعتماد نداشتم ولی قسم به جان تو برایم کافی بود تا خیالم راحت بشود.
وسط بازی‌های کودکی‌ام و جرزنی‌های بچه‌ها، جان تو را قسم می‌دادیم. می‌گفتیم: «بگو به جون امام حسین نوبت من بود». یا می‌گفتیم: «بگو به جون امام حسین من اول رسیدم».
نمی‌دانستم «امام» یعنی چه! به چه کسی امام می‌گویند! امام چه ویژگی‌هایی دارد! اما اسم امام حسین و جون امام حسین آنقدر ورد زبانم بود که خواسته یا ناخواسته تو را دوست داشتم. همین دوست داشتن باعث شد وقتی محرم می‌آمد وسط حیاط آتش روشن کنیم و با بچه‌های روستا دورش جمع شویم‌. برای خودمان نوحه‌های دست و پاشکسته می‌خواندیم و سینه می‌زدیم. نه که بگویم اشک از چشمانمان سرازیر می‌شد که حتی گاهی از صدای یکدیگر ناخواسته می‌خندیدیم. این وسط حتما یکی پیدا می‌شد و می‌گفت: «خاک تو سرت برای چی مسخره می‌کنی؟ تو که نمی‌تونی بخونی، نخون!».
بعد مادرم می‌آمد و با صدای آرامی مداحی می‌کرد و ما سینه می‌زدیم.
حالا بزرگ شدم. خانوم شدم. رو می‌کنم به مادرم و می‌گویم: «مامان امشب بریم هیأت؟» چه قدر دلم می‌خواهد جوابی بدهد و من بگویم: «مامان بگو به جون امام حسین میریم».

hg

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)