صفحات: 1 2 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

خيلي وقت‌ها با فامیل برسرکاندیدای انتخاباتی اختلاف نظر داشتیم‌. اماسعی می کردیم این اختلافات روی رفت وآمد خانوادگي ما ما اثر نگذارد. بخاطر همین وقتی جاروجنجال انتخابات ۸۸فروکش کرد و محرم آمد به همه زنگ زدیم تا دور هم جمع شویم. برادرم که صدای خوبی داشت زیارت عاشورا را خواند وقتی تمام شد سفره شام را انداختیم. شوهرعمه ام تلویزیون را روشن کرد تا اخبار را ببیند شروع خبر با حمله جمعی به عزاداران امام حسین( ع) شروع شد. همه بادهان بازمانده از تعجب وچشمانی بارانی تلویزیون رانگاه می کردند. برادرم گفت این دیگر دعوای انتخابات نیست این‌ها می‌خواهند دین را نابود کنند. سفره شام جمع شد، بدون این که چیزی ازآن خورده شود. قرار شد علیه این اقدام راهپیمایی برگزارشود. روز راهپیمایی به حوزه رفتم می دانستم که آنروز کلاس هاتشکیل نمی شود. مدیر حوزه دنبال اتوبوسی بود تا ما را راهی کند امادر آن زمان اتوبوسی نبود تا ما را به محل راهپيمايي و تجمع برساند. به هرحال با چند نفر از دوستان سوار ماشین عبوری شدیم. وقتی مقصدمان را به راننده گفتیم از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شد و گفت: ” اینکه برای امام حسین می روید خیلی ارزش دارد” آخرسر هم با وجود اصرارهای مکرر ما حاضر نشد از ما كرايه بگيرد. وقتی رسیدیم با سیل جمعیتی از زنان ومردان روبرو شدیم و من فقط نگران این بودم که نکند جمعیت زن و مرد با هم مختلط شوند. نگرانی من بعد از بازگشت از راهپیمایی و با چند برابر شدن جمعیت دوچندان شد. مردها داخل خیابان و خانم‌ها پیاده رو را گرفته بودند. ولی وقتی به پیاده رو رسیدم متوجه شدم که به اندازه یک نفر بین جمعیت زن و مرد فضای خالی فاصله انداخته است. فشاری که در جمعیت خانم‌ها و آقایان بود تا به نامحرم نخورند ستودنی بود. تا مسیر زیادی به خاطر سیل جمعیت خبري از هيچ اتوبوسي نبود و ما مجبور شدیم تاخیابان طیب را پیاده طي کنیم. کم کم دوستان سوار اتوبوس های‌شان شدند و رفتند و من ماندم و خودم. در آن جمعیت به دنبال آشنایی می گشتم. تا این که چشمم به یکی از افراد فامیل‌مان افتاد. از دیدنش خیلی تعجب کردم. او یکی از همان کسانی بود که سنگ تقلب در انتخابات را به سینه میزد. به طرفش رفتم و علت آمدنش به راهپيمايي را پرسیدم. جواب داد:” من فکرمی کردم این یک دعوای انتخاباتی است ولی وقتی پای امام حسین و دین وسط بیاید من هم هستم و ابایی ندارم از این که از راه اشتباهی که رفته بودم برگردم”

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط صهباء  , پنجشنبه 6 مهر 1396, موضوعات: صهباء

هنوز درست وحسابی زبان باز نکرده بودم که مزه دلنشین روضه های امام حسین رفت زیر زبانم. سه چهار ساله که شدم، پدر وسط دسته‌ي سینه زنهای حسینی دمِ سینه سنگین میگرفت و من در قسمت زنانه زیر سایه سار دستان مادر، همان طور که پرِ چادر مادرم رالای انگشتانم میگرفتم؛ با نوحه ی پدر همخوانی میکردم و انگشت نمای زنانِ مجلس میشدم که میگفتند :"این فسقلیا نیگا!” کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و داشتم سری توی سرها در میاوردم که با آغاز ماه محرم، پای چند کتاب به کتابخانه شخصی و کوچکم بازشد. با “پدر، عشق و پسر” روی صحنه تئاتر رفتم و با جمله های “آفتاب در حجاب"دیالوگهای نمایشنامه ام را سر و سامان بخشیدم.آن روزها هر کجای عالم که بودم،سر کلاس درس، توی اتاق پرورشی مدرسه،سالن تئاتر،جمعِ دوره همیِ “آفتاب در حجاب"خوانی…؛مغرب که میشد سرم را میگرفتی ،پایم را میگرفتی ،مسجد آیت الله خادمی بودم به یاد همان دوران سه چهار سالگی برای گوش سپردن به نوحه خوانی پدر.
الان سالهاست که از آن روزگار میگذرد ولی باز، سیرِ مطالعاتیِ عاشورا پژوهی را در دامنم گذاشته اند؛ با این حال باز هم، شب به شب چادردخترم را با عطر سیب معطر میکنم و برای جواب دادن به همه سوال هایش درباره واقعه کربلا از درِ ده، یازده سالگی وارد میشوم و دوباره همان مسجد و همان روضه و همان نوحه های پدرم زیر سایه مهربان مادرم.
به امید اینکه از این دست خاطرات که درذهن بیشتر آدمهایی که میشناسم -آدم هایی که نمک پرورده سفره امام حسین هستند و خود را مدیون تربیت حسینی پدر و مادر میدانند- وجود دارد؛ در ضمیر ناخودآگاه دختر من نیز ضبط و ثبت شود تا شاید در آینده ریحانه من هم مثل روشنک ها انتهای انشایش بنویسد:” «مامان بگو به جون امام حسین".

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط . . . قلم . . .  , شنبه 25 شهریور 1396, موضوعات: ...قلم...

 

“هوالمحبوب”

 

خوب که به فکر فرو می روم، می بینم من برای حرف هایم همیشه تو را دارم.

تو چه!

تو هم کسی را برای حرف هایت داری؟!

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع, ريحانه علي عسگري

بحث دهه هفتادی ها داغ بود. دوستم گفت: «ما هم یکی تو خونه داریم». یک برادر متولد هفتاد یک داشت. پرسیدم چرا برایش زن نمی گیرید؟ جواب داد: کسی را برایش سراغ داری؟ به دوستم که روبرویم ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: رعنا دختر خیلی خوبی‌ست و من چند سالي مي شود که او را مي شناسم. متدین، خوش اخلاق، مهربان و تحصیل کرده است. از پیشنهادم خوشحال شد. رسما جلسه خواستگاری شروع شد. من بعنوان مادر عروس بودم و دوستم مادر داماد. رعنا هم که با صورت گل انداخته به عنوان عروس روبروی ما نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار وسط حرف های ما می گفت: من قصد ازدواج ندارم. به هرحال هرچه به نظرم آمد از دوستم پرسیدم تا اینکه با صداقت گفت: البته برادر من کمی زود جوش می آورد.
رعنا هم که از اول ساز مخالف کوک کرده بود جواب داد: پس به درد من نمی خورد. برگشتم طرف دوستم و گفتم: احتمالا با خصوصیاتی که از برادرت گفتی باید مزاجش گرم باشد. درست است؟ با لبخند جواب داد: البته، برادرم سید است. سیدها هم که می دانی طبعشان گرم است.
می دانستم اين نظريه صد درصد درست نیست ولی طبق چیزی که از استاد طب سنتی شنیده بودم اکثریت سادات طبع گرمی دارند، طبق خصوصیاتی که از برادرش می گفت هم این احتمال خیلی قوی تر می شد.
به هرحال قرار شد من با رعنا صحبت کنم و راضی اش کنم که به این موضوع فکرکند، بخاطر همین با او همراه شديم تا مسیری را به همراه هم پیاده روی كنيم و با هم حرف بزنيم. در اين ميان ياد حرف استادم افتادم که می گفت: مجردهای کلاس دقت کنيد، علاوه بر ملاک هایی که دارید باید از نظر طبع، با همسر آینده خود، تشابه داشته باشید. در اين صورت در زندگی، هم از نظر اخلاقی و رفتاری بیشتر تفاهم پیدا می کنید كه در سلامت زندگي تان هم اثر می گذارد. كم كم متوجه شديم كه طبق تشخيص استاد طب سنتی، طبع مزاجي رعنا سرد بود و مسلما با برادر دوستم که در صحبت هایشان متوجه شده بودم به شدت طبع گرمي دارد ، تفاوت فاحشی داشت. من که تمام طول مسیر را ساکت مانده بودم موقع جدا شدن از دوستم گفتم: طبع رعنا سرد است به درد برادر گرم مزاج شما نمی خورد. البته اگه رعنا راضی شد باید حتما قبل از رسمی شدن، پیش یک مشاور خوب برود و از آن ها خداحافظی کردم. با خودم گفتم خوب شد بعد از معرفي رعنا به دوستم ياد اين نكته اي كه استاد درباره آن تاكييد داشت، افتادم و واقعيت را به هر دو طرف گفتم.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: ريحانه علي عسگري

بچه به بغل کنارم نشست. تنگ تر نشستیم تا جایی برای بچه اش باز شود. بچه را کنارم گذاشت. می شناختمش. دوست دوران دبیرستان خواهرم بود. همه کسانی که بچه کوچک داشتند آنجارابرای نشستن انتخاب کرده بودند و به همين دليل محیط پر سر وصدا و شلوغی ايجاد شده بود. وقتی متوجه موضوع شدم دیر شده بود و جاهای دیگر پر شده بود. بالاجبار همان جا نشستم و شروع كردم به خواندن دعا. در طول دعا دائما حواسم پرت می شد شلوغ تر که شد رفت و آمد بچه ها از راهی که از جلوی ما رد می شد بیشتر شد و وضعیت را بدتر کرد. نمی توانستم تمرکز کنم ولی با هر سختی ,خود را مشغول دعاکردم, تازه حواسم جمع شده بود که صدای تشر كسي را شنیدم که به بچه خردسالی می گفت :«مگه نگفتم برو پیش مادرت» از صدای او بچه که سهل بود من هم ترسیدم, صبر کردم تا دعا تمام شود. با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم: شما وقتی چادر سرت میکنی باید مسئولیت آن را بپذیری. یک خانم چادری, حتی اگر چادر را برای یک مراسم دعا سر می کند مخصوصا وقتی مخاطبش بچه باشد نباید با او بد رفتاری کند چون این مسئله در ذهن بچه می ماند و بزرگ تر که شد دید بدی نسبت به حجاب و افراد با حجاب پیدا می کند.
من هم از سر و صدا و رفت و آمد بچه ها اذیت شدم شما که مادری, نسبت به من بايد صبور تر باشي. مسلما از وقتي مادر شدي بايد صبرت بيشتر شده باشد.پس بهتر می توانی سر صدای آن ها را تحمل کنی.
آن خانم جواب عجيبي به من داد: مگر خود ما دو سالگیمان را یادمان هست که اين بچه ها یادشان بیاید؟

گفتم: شاید اتفاقی که افتاده را یادشان نباشد اما رفتار و منش افراد در ناخودآگاه آدم ها می ماند و چون این رفتار را از فرد باحجابی دیده با این فکر که با حجاب ها آدم ها بد اخلاقی هستند بزرگ می شود و بعدا که بزرگ شد و شاید منصبی را بر عهده گرفت کارهایی انجام می دهد که مسلما هیچ فرد محجبه ای آن را نمی پسندد. مثلا استاد ما مي گفت مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی تمام معلم های چادری اش را اخراج کرده. از استادم که علت را پرسیدم گفت: این آدم از جایی در كودكي و نوجواني اذیت شده. البته این موارد خیلی کم اتفاق می افتد برعکسش هم زیاد است وقتی خوش اخلاقی و خوش رفتاری با حجاب عجین می شود می بینیم که دختر یک فرد بی حجاب به شدت متمایل به حجاب می شود وقتی قضیه را می شکافی می بینی یکی از بنده های خوب خدا پشت این کار بوده که زیبایی سیرت وصورت را باهم داشته است.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 2 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)