صفحات: 1 3 5 ...6 ...7 8 9 10 11

  توسط روشنک بنت سینا  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

از بچگی عاشق لباس محلی بودم. دامن پر چینِ زٙر زٙری لری با نوارهایی که روی لبه‌اش دوخته می‌شد. روسری تور پولکی می‌پوشیدم و رویش چارقد می‌بستم. زیر نور خورشید پولک‌ها روی سرم برق می‌زدند. انگار ستاره‌های روز را روی سرم چسبانده بودم. یک دختر فسقلی پنج ساله در لباس محلی لری. برای خودم قر و فر می‌دادم. دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. وقتی دامنم باز و پهن می‌شد و سرم گیج می‌رفت، می‌نشستم روی زمین. یک دایره‌ای از دامن دورم حلقه زده بود. شده بودم همان دختری که شاه نداشت و به کس کسانش هم نمی‌دهند. 

اولین نوه بودم و خواستنی. مادر بزرگم هر وقت می‌خواست خانه پدرش برود، مرا هم می‌برد. یعنی خانه پدربزرگ پدرم. خانه ما این ور جاده روستا بود و خانه پدربزرگ آن ور. دستم را سفت گرفته بود. انگار که دزدی را بخواهد به پای محاکمه بکشد. اول با دست راست دستم را می‌گرفت، بعد با دست چپ، بعد از جاده رد می‌شدیم. می‌گفت «اگر قرار است ماشین ما را بزند، می‌خواهم مرا بزند نه تو را».

یک عادتی که الان هست و آن موقع هم بود، این است که تا یک دختر بچه می‌بینند، می‌پرسند: «می‌خواهی در آینده با کی عروسی کنی؟».
خانه پدربزرگ از من هم می‌پرسیدند. می‌گفتم: «با ملا مصطفی» آنها می‌خندیدند و می‌گفتند: «ای بلا نگرفته، هیچ کس نبود تا ملا مصطفی». من هم می‌خندیدم.
ملا مصطفی پیرمرد مومن روستا بود و همسایه پدربزرگ. اگر کسی چشم می‌خورد یا زنی باردار بود یا بچه‌ای به دنیا می‌آمد، می‌رفتند پیش ملا مصطفی و برایش دعا می‌کردند. یک دعای پیچیده شده در یک پارچه سبز رنگی، روی شانه راستم بود. با سنجاق زده بودندش. حتمی نشان کنان ملا مصطفی بود تا بزرگ بشوم.
تا بعدها اسم ملا مصطفی روی من ماند. توی دعواها، برادرم بهم می‌گفت: «ملا مصطفی، ملا مصطفی…» حسابی جر مرا در می‌آورد. من هم با اسم یکی از پیرمردها که نمی‌دانم برای چه رویش گذاشتیم، خطابش می‌کردم. بعد وارد یک مشاجره تن به تن می‌شدیم. حالا عنوان پیرمردِ برادرم را مخفف کرده‌ام به «یاز یاز».
هر دو پیر مرد از دنیا رفتند. ملا مصطفی سال گذشته از دنیا رفت. نشان به آن نشان که سال گذشته مادرم بهم گفت: «روشنک پاشو واسه ملا مصطفی نمازِ شبِ قبر بخون».
بیچاره ملا مصطفی! تا زنده بود روحش از عروس نشان کرده‌اش خبردار نشد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , چهارشنبه 15 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع

بابادوباره دور برداشته بود و سر به سرمادرم می گذاشت چشمش به خانواده همسرش افتاده بود ومی گفت: دخترتان مرا اذیت می کند به من نمی رسد و غر می زند. پدر بزرگ و مادر بزرگ ساده و زود باوری داشتم. پدر بزرگم گفت :«حلالت نمی کنم اگر اذیتش کنی »مادرم در حالی که حرص می خورد از اتاق بیرون رفت من هم به دنبالش رفتم. مادرم با حرص گفت: می بینی چقدر مردها هوای هم دیگر را دارند اما ما زن ها چه؟ تا پای نابودی هم پیش می رویم ,بلاهایی که ما زن ها سر یک دیگر می آوریم داعش بر سر شیعه نمی آورد. لبخندی به صورت پر حرصش زدم و گفتم: :مامان یه شوخی ساده بود به دل نگیر.
حرف مادرم را قبول داشتم نمی دانم چرا ما با اینکه همه از یک جنس هستیم اما هوای همدیگر را نداریم حتی در کارهایی که حق با ماست. جالب این جاست كه در طول تاریخ خواهر شوهر بازی ومادر شوهربازی داشتیم اما برادر شوهر و پدر شوهر همیشه آدم خوبه هاي داستان بودند. زنها خودشان توسط خانم های فامیل خود یا همسر اذیت می شوند و بعد که در جایگاه آنها قرار می گیرند دقیقا همان رفتار را پیش می گیرند و چرا هیچ کس برای شکستن این چرخه قدمی پیش نمی گذارد. بیاد حرف استادم افتادم که می گفت: عامل اصلی ظلم به زن ها, خودشان هستند مگر فمینیسم نبود که به اسم آزادی زن و استقلال مالی، آسایش و راحتی را از او گرفت و کارِ خانه و بیرون را به او تحمیل کرد و او را کارگر کارخانه هاکرد و جیب سرمایه دارها را پر کرد چون زن یک نیروی کار ارزان و کم توقع بود؟ این هم یک مدل دیگر ظلم زنان به خودشان بود اینکه رسم و رسوم غلطی که باعث اذیت خانم ها می شود را خودشان باب کرده اند و روز به روز هم بیشتر می شود. رسم جهیزیه دیدن، هدیه گذاشتن برای خانواده داماد, سیسمونی و رسوم غلط دیگری که نیاز به یک انقلاب فرهنگی دارد.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 14 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع

یک به یک کانال ها راباز می کردم هرچه تعداد افرادی که کار فرهنگی مفید انجام می دهند بیشتر می شد من احساس رضایت بیشتری می کردم ولی یک موضوع ناراحت کننده ای که متوجه شدم اين بود كه تعداد اعضای این گروه ها, هرچه قدر هم زیاد بود باز به پای گروه ها وکانال های غیر مفید نمی رسید. با خودم فکر کردم کار فرهنگی دینی زیادي انجام می شود ولی چرا آنطوری که باید ثمره بخش نبوده. مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد اعضای کانال رابالا ببریم. در اولین قدم تمام مخاطبین خودم را عضو کانال کردم که متقابلا یکی از دوستانم مرا عضو یک گروه دوهزار نفری کرد چرخی در گروه زدم گروه خوبی بود پرسش و پاسخ دینی که به صورت کلاسداری بحث ها را ارائه می کردند فکری به ذهنم رسید با خودم گفتم تبلیغ کانال را دراین گروه می گذارم اما بعد پشیمان شدم شاید بدون اجازه درست نباشد بخاطر همین به یکی از مسئولین پاسخگویی پیام دادم و درخواستم را مطرح کردم او هم مرا به مسئول تبادل معرفی کرد تقریبا از قوانین تلگرام هیچ اطلاعی نداشتم زیاد خودم را در وادی فضای مجازی نمی انداختم اگر بحث تبلیغ نبود شاید حتی تلگرام هم نصب نمی کردم. من برای وقتم برنامه های بهتری داشتم. پیامم را برای مسئول تبادل هم فرستادم. مسئول تبادل از تعداد اعضای کانال پرسیده بود. کانال ما یک کانال تازه تاسیس بود بخاطر همین تعداد اعضایش بزور به صد نفر میرسید جواب مسئول تبادل برای تبلیغ کانال ما منفی بود. وقتی علتش را پرسیدم جواب داد: اینکه کانالی با تعداد اعضای کم را تبلیغ کنیم شان گروه را پایین می آورد. متعجب و ناراحت شدم, به نظر من شان گروه با تبلیغ کانال هایی با محتوای نامناسب پایین می آید شاید این رفتار در فضای مجازی برای کسانی که صرفا به دنبال اعضای بیشتری هستند طبیعی باشد ولی من انتظار این برخورد را از گروهی که هدفشان را کار فرهنگی دینی می دانستند، نداشتم. بخاطر همین جواب دادم: مسلما شما هم از ابتدا این تعداد عضو نداشتید. وقتی پای تبلیغ دین وسط می آید این حرف ها جایی ندارد.من اگر بدانم یک نفر راه و هدف درستی دارد حتی اگر یک پامنبری هم نداشته باشد] برایش تبلیغ میکنم. جواب آمد من یک مسئول تبادل ام و به من گفته اند با این شرایط تبادل انجام دهم. دیگر جوابی ندادم حرفش را عذر بدتر از گناه می دانستم تا وقتی قرار باشد تقصیرها را گردن یکدیگر بیندازیم اوضاع از این بهتر نمی شود و آنوقت است که فعالیت های فرهنگی‌مان بخاطر عدم حمایت از هم پوچ و بي معني می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 7 شهریور 1396, موضوعات: صهباء

آیینه از دستش نمی افتاد حتی وقتی حرف می زد هم خودش را در آیینه چک می کرد,کم کم کارش ازآینه هم گذشت و در هر چیزی که تصویرش را منعکس می کرد نگاه می کرد. اعتماد به نفس خیلی پایینی داشت. به تازگی تبلیغات جديد انواع عمل های زیبایی رادیده بود و مصر بود که حداقل یکی از آن ها را انجام بدهد. خیلی سعی کردم او را از این کار منصرف کنم ولی انگار نه انگار. بلاخره وقت دکتر گرفت و از آنجا که من تنها دوستش بودم از من خواست همراهي اش كنم. اول نمی خواستم قبول کنم ولی می ترسیدم اتفاقی برایش بیفتد, بخاطر همین قبول کردم.
خانم دکتری که قرار بود کار تزریق ژل را برایش انجام دهد قرار را در بیمارستان امید گذاشت. مسیر طولانی بود و من مجبور شدم همراه خواهرم که وسیله نقليه شخصي داشت به بیمارستان بروم. خواهرم در سالن منتظر ماند و من و دوستم به اتاق خانم دکتر رفتیم. دکتر چند بار آمپول بی حسی را در لثه های دوستم فرو کرد, حتی ازتصور آن هم حس بدی به من دست می داد نمی دانستم او چطور تحمل می کرد. بعد با سرنگ دیگری ژل را به لب های اوتزریق می کرد همانطور که با لب های آویزان به این صحنه نگاه می کردم احساس مي کردم که دوستم دست هاي مرا محكم گرفته است و با هربار وارد شدن سرنگ به صورتش، دستهایم را می فشرد. دکتر هم با دستمالی، خون هایی را که از محل سرنگ بیرون زده بود پاک می کرد. پرسیدم: «انگار درد داره. مگه بی حس نیست؟» چشمانش را باز وبسته کرد كه یعنی درد دارد. تقریبا آخر کار بودیم که صدای جیغ و گریه بلند شد دستم را از دستانش بیرون کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. بیمارستان امید, بیمارستانی مخصوص بیماران سرطانی بود مثل اینکه یکی از مریض ها جان به جان آفرین تسلیم کرده بود وحالا خانواده اش بیمارستان را روی سرشان گذاشته بودند. حالم بادیدن پسر بچه سرطانی, که هیچ مویی در سر وصورتش دیده نمیشد و با مظلومیت به من خیره شده بود بدتر شد. به اتاق برگشتم و کمک کردم دوستم از تخت پایین بيايد. رنگ لب هایش به وضوح سیاه شده بود و سرگیجه داشت. با سختی به سالن انتظار و پیش خواهرم رفتیم. خواهرم تحت تاثیر فضاي بيمارستان و فوت آن بيمار گریه می کرد سرش را بلند کرد و گفت: شما که تغییر نکردید و با ناراحتی اضافه کرد: “اینجا مردم برای سلامتیشان با مرگ دست وپنجه نرم می کنند آنوقت شما قدر سلامتی, که هدیه خداست را نمی دانی و چون فکر می کنی زیباتر می شوی سلامتی ات را به خطر می اندازی وقتی سلامتی ات از دست رفت شايد آن وقت قدرش را بداني!”

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط . . . قلم . . .  , پنجشنبه 2 شهریور 1396, موضوعات: ...قلم...

“هوالمحبوب”

بین دو راهی گیر کرده بودیم ، دوراهیِ حرف دل و حرفِ اطرافیان .
باید تصمیم را هرچه زودتر می گرفتیم . تا تاریخ عروسیِ تعیین شده زمانی نمانده بود .
باید بلاخره بین دومسیر یکی را انتخاب می کردیم ! ازدواجی ساده و یا ازدواجی پر زرق و برق
درست مثل زوج هایی که در اقوام بودند .
همیشه شروع های ساده را دوست داشتم، شروع هايي که هیچ رنگی ندارند به جز ” امید و توکل ” تمام تلاشم بر این بود رنگهای خاکستری اطراف را از خودم دور کنم. رنگ هايي که از ” نگاهِ دیگران و افکارشان” گرفته شده است.
حالا که در شروعِ راهِ زندگی جدید قرار گرفته ام. چرا باید این سادگی را ادامه ندهم؟!
چرا باید هزینه های گزافی که فقط خرج اضافه اند را اول زندگی همراهم کنم. دقیقا برای چه؟!
برای همان نگاه ها و افکاری که هيچوقت در هیچ زمان رنگِ رضایت را ندیده اند؟! اصلا بر فرض محال که رضایت داشته باشند رضایت از چه؟ از زندگی ای که متعلق به من است، اگر رضایتی به میان باشد باید حق من باشد نه ديگران.
پس در این صورت رضایت دیگران ازهزینه هايي که پرداخت می شود چه دردی از من دوا می کند جز آنکه چند چشم را مبهوت زندگی ام کنم و یا آه چند جوانی که توانایی تقبل مخارج را ندارند به جان بخرم؟!
اصلا زیبایی سادگی به همین است ، به همین آسایش و ارامشی که به همراه دارد .
بلاخره تصمیم قطع را گرفتیم . پا روی تمامِ خواسته هایی که نامعقول بود گذاشتیم . از صمیم قلب
به خداوند توکل کردیم و راهی را انتخاب کردیم که رضای او باشد . همانطور که رضایت او
رضایت ما هم هست.
در کمال ناباوری دیگران در یک جشن کوچک ولیمه ای دادیم و اعلام کردیم که قصد داریم برویم خانه ی اميدمان. فردای همان ولیمه هم شروع زندگی امان را متبرک کردیم به زیارت امام هشتم. حال آنکه نه در مرداب تجملات غرق شدیم و نه با خرج نکردن آن همه هزینه خوشبختی را از ما گرفتند. به عبارتی هم خدا نصیبمان شد و هم خرما .

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 3 5 ...6 ...7 8 9 10 11

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)