صفحات: 1 2 4 ...6 ...7 8 9 10 11

  توسط روشنک بنت سینا  , پنجشنبه 2 شهریور 1396, موضوعات: فاطمه كشاورزي

آقا مجتبی همیشه برایم مثل یک الگو یا یک استاد بود، هم از لحاظ اخلاقی و تقوا و هم از لحاظ علمی. خیلی برایم محترم بود و هست. برای همین دوست داشتم همه خوبی‌ها برایش رقم بخورد. یادم است یکبار که دور هم جمع شده بودیم و بحث از ازدواج شد گفت: همه معیار من برای همسر آینده‌ام دو چیز است: اینکه خیلی متواضع باشد و وظایف زناشویی‌اش را بلد باشد. همین دو تا. نه از زیبایی حرفی زد و نه از چیزهای دیگر. بهش گفتم اگر آشپزی بلد نباشد باز هم با او ازدواج می‌کنی؟ گفت: «خودم آشپزی می‌کنم».

ما دخترها همیشه می‌گفتیم خوش به حال آن دختری که زن آقا مجتبی بشود. لباس‌هایش را که خودش می‌شوید و اتو می‌زند، آشپزی هم که قرار است خودش بکند. جارو هم لابد مشارکتی است.

آقا مجتبی را خیلی خوب می‌شناختم. پسر دایی‌ام بود. روز اولی که وارد حوزه علمیه شدم، دائم چشمم دنبال بقیه دخترها بود که نشان کنم برای آقا مجتبی. روز افتتاحیه از مریم خانم خیلی خوشم آمد. دوست داشتم به آقا مجتبی پیشنهادش را بدهم ولی هیچ وقت فرصت پیش نمی‌آمد. مریم خانم سال چهارم حوزه بود و من سال اول.

چهار سال گذشت. من در این چهار سال اسم دخترهای دیگر را روی در و دیوارِ سلول‌های خاکستری مغزم می‌نوشتم که به آقا مجتبی پیشنهاد بدهم و بعد از سبک و سنگین کردن، خط می‌زدم.

تا اینکه یک هفته‌ای قبل از عید نوروز دایی و زن‌دایی خانه ما بودند. آقا مجتبی هم برای تعطیلات عید از قم آمده بود. وسط صحبت‌ها آقا مجتبی گفت قصد ندارد با یک دختر قمی ازدواج کند و ترجیح می‌دهد با یک دختر جنوبی که مثل خودمان خون گرم باشد ازدواج کند.

سریع گفتم «یعنی اگر من یه دختر بهت معرفی کنم قصد ازدواج داری؟» از خدا خواسته گفت: «چرا که نه». ویژگی‌های مریم خانم را گفتم و تأکید کردم که همان دختری است که او می‌خواهد.

شب از مریم شماره خانه‌شان را گرفتم. زنگ زدیم و قرار خواستگاری گذاشتیم. در ابتدا نگفتم که آقا مجتبی پسر دایی‌م هست و او را می‌شناسم. چند جلسه خواستگاری برگزار شد و موفقیت آمیز بود. جلسه دوم مریم خانم پرسیده بود من را از کجا می‌شناسند، زن‌دایی گفته بود دختر عمه آقا مجتبی هستم. با اینکه پسر دایی‌م بود و دوست داشتم این ازدواج سر بگیرد، همه واقعیت‌ها را به مریم خانم گفتم، چه خوب و چه بد. اگر قرار است بپذیرد باید از همه چیز آگاه باشد و اگر قرار است رد کند باز باید آگاهانه باشد. هر چند که آقا مجتبی هیچ ایرادی نداشت که کسی به خاطر آن رد کند و من فقط جزئیات اخلاقی او را می‌گفتم.

خواستگاری چند ماه طول کشید. آقا مجتبی طلبه قم بود. تیر ماه بعد از امتحانات‌ش که آمد، شبی مراسم بله برون ساده‌ای‌ گرفتند. قرار نبود به زودی عقد کنند ولی فردایش زنگ زدند که بیایید محضر برای عقد. یک روز نامزدی خیلی برایشان خوشایند بود. روز عقد می‌گفتیم حتما امشب آقا مجتبی زنگ می‌زند و می‌گوید فردا شب بیایید تالار برای عروسی. بعد از عقد همه دوست داشتند ببینند اقا مجتبی چه کسی را انتخاب کرده است. آقا مجتبی از معدود پسرهای فامیل بود که سر به راه بود و اولین طلبه فامیل. یک سال بعد از عقدشان، عروسی گرفتند و یک سال بعد از عروسی صاحب یک پسر کاکل زری شدند.

و اما دیگران وقتی به من می‌رسیدند می‌گفتند روشنک چیزی هم برایت هدیه گرفتند یا نه؟ می‌گفتم بله، پدر عروس برای که از داماد خوش اخلاقش راضی بود، به خاطر این واسطه‌گری به طور زبانی کلی تقدیر و تشکر کرد. دایی از طرف اقا مجتبی به طور نقدی تشکر کرد. که من تصمیم گرفتم بنگاه واسطه گری مجردها باز کنم. مریم خانم یک کتاب علمی به من هدیه داد.

وقتی هم به آقا مجتبی یا مریم خانم می‌رسیدند می‌گفتند: «ببینید روشنک یه نفر بود، شما دو نفر رو به هم رسوند؛ ببینم شما دو نفر برای روشنک که یک نفره چیکار می‌کنید؟»

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط . . . قلم . . .  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع, ...قلم...

 

“هوالحبیب”

حرف میزد. از گذشته اش، از پدری که زود ترکشان کرد از خواهری که جوان مرگ شد و از برادری که رنگ جوانی را ندید. در میانِ این خاطره بازی هایش نفسی عمیق می کشید و ادامه میداد. با یادآوریِ هر غم چشم هایش  پر و خالی می شد. زُل زده بودم به او در آن نگاهِ عمیق در به در دنبال نشانه اي از شادی بودم.

حرفهایش که تمام شد، سینه ی پر از خاطره اش که خالی شد، با یک شوخی، لبخندي روی صورتش نشاندم. سبک شده بود انگار. بعد از این همنشینی مدام با خودم فکر میکنم کاش من هم اگر پیری ام را دیدم گوشی برای شنیدن حرفهای کهنه و خاک خورده ام داشته باشم. به سالخوردگان اطراف مان بيشتر بهاء بدهيم. آن ها از ما چيزي جز شنيدن حرف هاي شان نمي خواهند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

مدتی بود که استاد در گروه نه نوشته‌هایمان را نقد می‌کرد و نه پیامی می‌فرستاد. حق داشت چون من خیلی کم کاری می‌کردم.

امروز پیامی برای دوستم فرستادم ولی جوابم را نداد. حق داشت، نباید برای بیان مقصودم آن مثال را می‌زدم.

وقتی می‌خواهم نظرم را بگوییم آنقدر سطحی است که معمولا می‌گویم نظری ندارم.

بالأخره استاد پیام فرستاد که در این مدت مسافرت بوده است، دوستم بعد از چند ساعت تاخیر جواب داد که به این جنبه دقت نکرده بود، در جمع دوستان نظر من بقیه را به تفکر وا داشت و باعث شد پیرامون صحبت من از استاد سوال بپرسند.

نمی‌دانم این سیل خودناباوری کی مرا با خود برد که اصلا نفهمیدم.

روشنک بنت سینا

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

سوار اتوبوس شدم و كتابي را كه تازه خریده بودم باز کردم. نگاهی سطحی به مطالب آن انداختم تا اینکه مطلبی توجهم را جلب کرد, نوشته بود:

انسانی که به دنبال زیبایی و جمال است وقتی زیبایی و جمال را در کسی یافت به او دل می بندد, اما اگر پس از مدتی شخص زیباتری دید به او

یا هر دو دل می بندد, به همین ترتیب هر عشقی تا زمانی ادامه دارد که شخص زیباتری در کار نباشد. کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم.

اگر عشق به همین پوچی و بی دوامی باشد پس چرا بوجود می آید مگر خداوندی که حکیم است می تواند چیزی پوچ خلق کند؟

ناخودآگاه ذهنم به چند سال پیش کشیده شد، سرکلاس ادبیات بودیم آن روز قرار بود شعر لیلی و مجنون را بخوانیم وقتی بیت آخر تمام شد

بچه های با صورت های در هم رفته و لب های آویزان از معلم پایان ماجرا را پرسیدند؟ اینکه بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدند یا نه؟

معلم با سخنی از شهید مطهری جواب سوال را داد:

وصال مدفن عشق است و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار.

اگر لیلی و مجنون به هم می رسیدند دیگر لیلی و مجنونی در کار نبود و نامشان جاودانه نمی شد شاید حتی مجنون لیلی را ترک می کرد اما تا

وقتی که مجنون از لیلی دور است احساس می کند اگر در کنار او باشد فقر و ناراحتی و سختی و مشقت و همه چیز حتی مرگ شیرین و لذت

بخش است تا جایی که از خدا می خواهد:

از عمر من آنچه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای

به نظرم این مسئله طبیعی و غیر منطقی آمد چرا باید اینطور باشد پس اینهمه تعریف شعرا از عشق چیست؟

مگر می شود عده ای که تعدادشان کم هم نیست در مدح عشق شعرها گفته باشند اما عشق مسئله ای پوچ و بی دوام باشد؟

از اتوبوس پیاده شدم به سمت مسجد حرکت کردم مراسم دعای عرفه بود و جمعیت زیادی آمده بود به داخل رفتم و به سختی جایی را برای

نشستن پیدا کردم و مشغول خواندن دعا شدم.

شخصی که دعا را می خواند پس از خواندن دعا مشغول خواندن قسمتی از ترجمه آن شد:

” ای همدم وقت تنهایی من تویى که اغيار و بيگانگان را از دل دوستانت راندى تا اينکه کسى را جز تو دوست نداشته و به غير تو پناهنده و ملتجى

نشوند و تویى مونس ايشان در آنجا که عوالم وجود آنها را به وحشت اندازد و تویى که راهـنـمـایيـشان کنى آنگاه که نشانه ها برايشان

آشکارگردد. چه دارد آنکس که تو را گم کرده؟ و چه ندارد آنکس که تو را يافته است. براستى محروم است آنکس که بجاى تو به ديگرى راضى شود

و بطور حتم زيانکار است کسى که از تـو بـه ديـگـرى روى کـنـد. چگونه چشم امید به غیر تو کنند در صورتى که تو احسانت را قطع نکردى و

چگونه از غـيـر تو مى توان طلب کرد با اينکه تو تغيير نداده اى شيوه عطا بخشي ات, را اى خدایى که به دوستانت شـيرينى همدمى خود را

چشاندى تا تنها در حضور تو به تملق ایستند.خدايا چگونه نوميد شوم در صورتی که تـو آرزوى مـنـى و چـگـونه پست و خوار شوم با اينکه

اعتمادم بر توست خدايا چگونه عزت جويم با اينکه در خـوارى جايم دادى و چگونه عزت نجويم با اينکه به خود مُنْتَسِبَم کردى خدايا چگونه نيازمند

نباشم بـا ايـنـکـه تـو در نـيـازمـندانم جاى دادى يا چگونه نيازمند باشم و تویى که به جود و بخششت بـى نـيـازم کـردى”

سپس در مورد عشق به خدا صحبت کرد و گفت: انسان موجودی است که نمی تواند عاشق محدود گردد، نمی تواند عاشق فانی باشد نمی تواند

عاشق شیء ای باشد که به زمان و مکان محدود است انسان عاشق مطلق است و عاشق چیز دیگری نیست. یعنی عاشق ذات حق است عاشق

خداست همان کسی که منکر خداست نمی داند که در عمق فطرتش عاشق کمال است ولی راه راگم کرده معشوق را گم کرده. مجنون خیال

می کند که عاشق لیلی است ولی از عمق فطرت و وجدان خودش بی خبر است.

منابع استفاده شده درمتن روایت:

1.انسان در اسلام ,غلامحسین گرامی,ص120

2.انسان کامل , مرتضی مطهری,ص 82-81

3.دعای عرفه, ترجمه الهی قمشه ای

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

قرار بود آنروز کارت ورود به جلسه خواهرم را بگیرم ساعت یک بود که به مدرسه رسیدم مدرسه شبانه بود وهنوز مسئولانش نیامده بودند نگاهی به حیاط بزرگش انداختم فقط یک نفر آخر حیاط نشسته بود به طرفش حرکت کردم نگاهی از دور به اوانداختم دختری بود با قدی بلند که چیزی به اسم مانتو پوشیده بود که بیش تر شبیه تونیک بود شلوار تنگی هم پوشیده بود روسریش هم که فقط روی کلیپسش راگرفته بود صورتش راهم آرایش کرده بود. از او ساعت شروع به کار مسئولان مدرسه را پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد. از پله ها بالا رفتم و داخل کلاسی نشستم مدتی گذشت و متوجه شدم صدایم می کند.گفت: می توانید تلفن همراهتان را به من بدهید تا زنگ بزنم؟ جواب دادم شارژ گوشیم تمام شده اما کارت تلفن دارم .سر کوچه باجه تلفن عمومی هست می توانید زنگ بزنید کارت تلفن را به او دادم و می خواستم سر جایم بنشینم که دوباره صدایم زد و گفت: می توانید خودتان هم با من بیایید؟ جای خاصی قرارنبود برویم تلفن عمومی سرکوچه بود بخاطر همین قبول کردم.
وقتی باهم همراه شدیم شروع به صحبت کرد و گفت: یک ماهی مي شود که عقد کرده ام وشوهرم نسبت به دوستم حساس است و وسایلم پیش دوستم جامانده ومجبورم زنگ بزنم وسایلم را بیاورد. شوهرم مرا رسانده ولی می دانم همین اطراف مي چرخد. گفتم: شاید دوستت با وضع ناجوری بیرون می آید که شوهرت حساس است؟ نگاهی به چادر من انداخت وگفت: نه شوهر من خیلی امروزی است و با حجاب وبی حجاب برایش فرقی نمی کند.
هنوز راه زيادي نرفته بوديم و از مدرسه خيلي دور نشده بودیم که يك وانتی جلوتر از ما ایستاد. دختر از من جداشد وبه طرف وانت و راننده اش رفت. بعد از کمی صحبت با راننده، شاد وخندان به طرف من آمد. فهميدم كه راننده وانت، شوهرش است. دختر گفت: خوب شد توبامن آمدی وگرنه شوهرم اگر مرا کارت تلفن به دست وسط کوچه می دید چه فکرها که نمی کرد. خدا رو شكر که توهم چادری بودی و شوهرم خيالش جمع شد و خوشحال بود كه همراه من هستي. لبخندي زدم. سرم رابالا گرفتم ونگاهی به او انداختم و گفتم :پس برای شوهرت فرق می کند دوستت چه پوششي داشته باشد!

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 2 4 ...6 ...7 8 9 10 11

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)