صفحات: 1 2 3 4 5 ...6 ...7 9 11

  توسط یادگاری  , چهارشنبه 31 خرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

قبل از ماه مبارک هوس کباب برگ کرده بود دلم. بهش وعده دادم که چشم.

«آقاجان چند روزه سفارش غذا ندادینا.»

و اصرار کردم بر خواسته‌ام. ساعتی بعد باز بهم امر کرد «فالوده تو این هوای گرم خیلی می‌چسبه ها.»

«آقاجان تا سر کوچه می‌رین؟ می‌گن فالوده‌هاش خیلی خوشمزه‌ستا.»

او هی امر می‌کرد و من اجرا می‌کردم. گاه چیزی که لازم داشم ضروری بود و گاهی تنها یک هوس زودگذر. اما من آن قدر به تهیه‌اش مشتاق بودم که حتی نمی‌توانستم تحمل کنم کسی خواسته‌ام را به تعویق بیندازد. انگار عادت کرده‌ بودم

*   *   *
 

ماه رمضان است. بیست و چند روز است که یک جور دیگر نفسم را عادت داده‌ام. روزهای اول خیلی سختش بود. می‌خواست تمرد کند اما یک نه‌ی بلند گفتم و در برابرش ایستادم. حالا فهمیده‌ام باید عادت کنم عادت نکنم. این جمله را همیشه استادمان می‌گفت. «عادت کنید عادت نکنید.»

بارها خوانده‌ام امام در گرمای نجف بر هندوانه‌ی شیرین نمک می‌پاشد. شاید برای دیگرانی که در اطراف امام بودند قابل درک نبود. امام می‌دانست چه می‌کند؟ در کتاب آداب الطلاب هم شرح جوانی آمده که شبیه همین است. جوان هوس کله پاچه می کند و شش ماه نفسش را سَر می‌دواند تا ادبش کند. تا بداند هر وقت هوس کرد همه چیز مهیا نیست. تا بداند عنان صاحبش دست او نیست.

چند شب پیش که از مراسم احیا برمی‌گشتم، خیابان‌ها شلوغ بود. همه داشتند از مراسم برمی‌گشتند. شاید اگر شب قدر ماه مبارک نبود آن موقع شب کسی در خانه‌ی خودش هم تشنه می شد، حوصله نمی‌کرد تا آشپزخانه برود لیوان آبی بخورد. اما انگار این ماه چیزی دارد که اگر کسی خواست نفسش را تادیب کند، بتواند. بشود. انگار این یک ماهه می‌شود «عادت کنیم عادت نکنیم.» انگار من هم کمی عادت کردم عادت نکنم.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط چادر سفید  , یکشنبه 28 خرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

اگر مثل بنده به تنبلی باز کردن صفحات وبلاگ دچار شده‌اید، می‌توانید چهل‌ تکه را در تلگرام دنبال کنید.

http://t.me/blog40teke

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , یکشنبه 28 خرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

«بابا امشب می‌ری مسجد جامع؟ نمی‌شه نری؟»

«بله دخترم، نمی‌تونم تو خونه باشم. دلم بی‌قراری می‌کنه. منتظرم هستن، نمیشه نٙرم.»

بابا رفت مسجد جامع. دل من بی‌قرارتر از دل بابا بود. بی خود نیست که همه می‌گویند شبیه او هستم. حتی بی‌قراری‌هایمان هم شبیه هم‌ است. این وقت‌ها می‌گویم کاش بابا روحانی و سید نبود. کاش این همه خطر دور و برش نبود. بعد زبانم را گاز می‌گیرم و هزار بار استغفرالله می‌گویم. می‌گویم غلط کردم خدا. به خودم گفتم امشب شب نزول رحمت و ملائکه است. همان‌ها هم حافظ بابا هستند. هر چه پیش آید خیر است. به خودم دلداری می‌دادم بلکه آرام بشوم. هنوز جای زخم‌های شکنجه‌ی قبلی بابا روی تنش بود. آنها را چطور از یادم ببرم؟

بابا که رفت سجاده‌ام را پهن کردم. اعمال شب قدر را آنقدری که حواس‌پرتی‌ام اجازه می‌داد انجام دادم. دو ساعتی گذشته بود که در را محکم کوبیدند. مفاتیح را گذاشتم روی سجاده و دویدم سمت در.

«سید رو با تیر زدن، نگران نشین، بردنش بیمارستان. سوار شین بریم.»

با همان چادر نماز رفتم. جلوی بیمارستان شلوغ بود. همه داشتند گریه می‌کردند. وقتی رسیدم همه ساکت شدند. فقط پچ پچ و نوچ نوچ‌هایشان را شنیدم. بتول خانم آمد جلو، بغلم کرد.

«الهی قربونت برم دخترم، داغ مادرت کم بود، حالا با داغ پدرت می‌خوای چه‌ کار کنی؟ خدا خودش انتقامش رو از این شمرصفتا می‌گیره.»

پاهام شل شد. خبر را نشنیدم، خبر خورد به سرم. محکم خورد به سرم. سرم داغ شد. از آنجا به بعدش یادم نیست. فقط از وقتی شنیدم گلوله دقیقا وسط سر بابا خورده، یک چیزی توی سرم درد می‌گیرد. تیر می‌کشد. گفتم که همه می‌گویند شبیه او هستم.

روشنک بنت سینا

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط صهباء  , جمعه 26 خرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

نشستیم دور هم سریال امام علی می‌بینیم. ریحانه کمی کلافه است.

«مامان این آدم خوبیه؟»

«نه آدم خوبی نیست.»

«این چطور؟ آدمه خوبیه؟»

«نه این هم آدم خوبی نیست.»

به نفر سومی اشاره می‌کند: «این یکی چطور؟»

«این یکی هم آدم خوبی نیست.»

«اَه پس این چه فیلمیه که این همه آدم بد داره. آدم خوبه رو هم نشون نمی‌ده.»

طفلکی ریحانه این چند شب که بعد از افطار همراه ما سریال امام علی می‌بیند این سوال‌ها را تکرار می‌کند ولی نمی‌داند تقصیر داوود میرباقری نیست که در سریالش این همه کاراکتر بد وجود دارد و کاراکترهای خوبش انگشت‌شمارند. مقصر زمانه است. زمانه‌ایی که به خاطر قحط‌الرجال آدم خوبه‌ی فیلمنامه سر در چاه غربت زار زار گریه می‌کند. زمانه‌ای که لشکری متعصب در پی شتری سرخ موی علیه آدم خوبه می‌جنگند. زمانه‌ای که در مسجد کوفه به روی آدم خوبه شمشیر می‌کشند و جامعه‌ی خواب‌آلود  و غفلت‌زده با چهره‌ای متعجب می‌پرسد «مگر علی نماز می‌خواند؟»

برای جواب دادن به سوال‌هاش از در نه سالگی وارد می‌شوم. از همین تعداد زیاد آدم بدها و انگشت شمار بودن آدم خوب‌های سریال استفاده می‌کنم. حالا چند شبی است که خودش می‌زند شبکه‌ای که سریال امام علی را پخش می‌کند و پا به پای ما فیلم می‌بیند. اعتراضی هم ندارد. فقط بعد هر نوبت سریال دیدن سوالی به سوال‌هاش اضافه می‌شود.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط چادر سفید  , جمعه 19 خرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

از بین دوستان کوثربلاگی کسی هست که تمایل داشته باشد در این وبلاگ گروهی با ما همکاری کند؟

اگر بله لطفاً برایم پیام بگذارید. با اسم و آدرس وبلاگ‌تان. دست‌تنهاییم و برای اینکه وبلاگ سرپا بماند به کمک چند نفر نویسنده‌ی کیبورد به دست نیاز داریم. از این‌ها که بلداند از هر چیزی سوژه‌ی نوشتن بکشند بیرون و سرشان درد می‌کند برای چیدن کلمات پشت سر هم. قرارمان هم از اول این بوده که سبک نوشته‌های اینجا روایت باشد. یعنی تقریباً از همین جنسی که تا حالا نوشته‌ایم و در آرشیومان هست.

کسی هست کمک‌مان کند؟ کسی که دست کم هفته‌ای یک مطلب برایمان بنویسد. اگر بله بسم‌الله.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 2 3 4 5 ...6 ...7 9 11

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)