موضوع: "بدون موضوع"

صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9

  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , دوشنبه 20 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع, ريحانه علي عسگري

بحث دهه هفتادی ها داغ بود. دوستم گفت: «ما هم یکی تو خونه داریم». یک برادر متولد هفتاد یک داشت. پرسیدم چرا برایش زن نمی گیرید؟ جواب داد: کسی را برایش سراغ داری؟ به دوستم که روبرویم ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: رعنا دختر خیلی خوبی‌ست و من چند سالي مي شود که او را مي شناسم. متدین، خوش اخلاق، مهربان و تحصیل کرده است. از پیشنهادم خوشحال شد. رسما جلسه خواستگاری شروع شد. من بعنوان مادر عروس بودم و دوستم مادر داماد. رعنا هم که با صورت گل انداخته به عنوان عروس روبروی ما نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار وسط حرف های ما می گفت: من قصد ازدواج ندارم. به هرحال هرچه به نظرم آمد از دوستم پرسیدم تا اینکه با صداقت گفت: البته برادر من کمی زود جوش می آورد.
رعنا هم که از اول ساز مخالف کوک کرده بود جواب داد: پس به درد من نمی خورد. برگشتم طرف دوستم و گفتم: احتمالا با خصوصیاتی که از برادرت گفتی باید مزاجش گرم باشد. درست است؟ با لبخند جواب داد: البته، برادرم سید است. سیدها هم که می دانی طبعشان گرم است.
می دانستم اين نظريه صد درصد درست نیست ولی طبق چیزی که از استاد طب سنتی شنیده بودم اکثریت سادات طبع گرمی دارند، طبق خصوصیاتی که از برادرش می گفت هم این احتمال خیلی قوی تر می شد.
به هرحال قرار شد من با رعنا صحبت کنم و راضی اش کنم که به این موضوع فکرکند، بخاطر همین با او همراه شديم تا مسیری را به همراه هم پیاده روی كنيم و با هم حرف بزنيم. در اين ميان ياد حرف استادم افتادم که می گفت: مجردهای کلاس دقت کنيد، علاوه بر ملاک هایی که دارید باید از نظر طبع، با همسر آینده خود، تشابه داشته باشید. در اين صورت در زندگی، هم از نظر اخلاقی و رفتاری بیشتر تفاهم پیدا می کنید كه در سلامت زندگي تان هم اثر می گذارد. كم كم متوجه شديم كه طبق تشخيص استاد طب سنتی، طبع مزاجي رعنا سرد بود و مسلما با برادر دوستم که در صحبت هایشان متوجه شده بودم به شدت طبع گرمي دارد ، تفاوت فاحشی داشت. من که تمام طول مسیر را ساکت مانده بودم موقع جدا شدن از دوستم گفتم: طبع رعنا سرد است به درد برادر گرم مزاج شما نمی خورد. البته اگه رعنا راضی شد باید حتما قبل از رسمی شدن، پیش یک مشاور خوب برود و از آن ها خداحافظی کردم. با خودم گفتم خوب شد بعد از معرفي رعنا به دوستم ياد اين نكته اي كه استاد درباره آن تاكييد داشت، افتادم و واقعيت را به هر دو طرف گفتم.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , چهارشنبه 15 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع

بابادوباره دور برداشته بود و سر به سرمادرم می گذاشت چشمش به خانواده همسرش افتاده بود ومی گفت: دخترتان مرا اذیت می کند به من نمی رسد و غر می زند. پدر بزرگ و مادر بزرگ ساده و زود باوری داشتم. پدر بزرگم گفت :«حلالت نمی کنم اگر اذیتش کنی »مادرم در حالی که حرص می خورد از اتاق بیرون رفت من هم به دنبالش رفتم. مادرم با حرص گفت: می بینی چقدر مردها هوای هم دیگر را دارند اما ما زن ها چه؟ تا پای نابودی هم پیش می رویم ,بلاهایی که ما زن ها سر یک دیگر می آوریم داعش بر سر شیعه نمی آورد. لبخندی به صورت پر حرصش زدم و گفتم: :مامان یه شوخی ساده بود به دل نگیر.
حرف مادرم را قبول داشتم نمی دانم چرا ما با اینکه همه از یک جنس هستیم اما هوای همدیگر را نداریم حتی در کارهایی که حق با ماست. جالب این جاست كه در طول تاریخ خواهر شوهر بازی ومادر شوهربازی داشتیم اما برادر شوهر و پدر شوهر همیشه آدم خوبه هاي داستان بودند. زنها خودشان توسط خانم های فامیل خود یا همسر اذیت می شوند و بعد که در جایگاه آنها قرار می گیرند دقیقا همان رفتار را پیش می گیرند و چرا هیچ کس برای شکستن این چرخه قدمی پیش نمی گذارد. بیاد حرف استادم افتادم که می گفت: عامل اصلی ظلم به زن ها, خودشان هستند مگر فمینیسم نبود که به اسم آزادی زن و استقلال مالی، آسایش و راحتی را از او گرفت و کارِ خانه و بیرون را به او تحمیل کرد و او را کارگر کارخانه هاکرد و جیب سرمایه دارها را پر کرد چون زن یک نیروی کار ارزان و کم توقع بود؟ این هم یک مدل دیگر ظلم زنان به خودشان بود اینکه رسم و رسوم غلطی که باعث اذیت خانم ها می شود را خودشان باب کرده اند و روز به روز هم بیشتر می شود. رسم جهیزیه دیدن، هدیه گذاشتن برای خانواده داماد, سیسمونی و رسوم غلط دیگری که نیاز به یک انقلاب فرهنگی دارد.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 14 شهریور 1396, موضوعات: بدون موضوع

یک به یک کانال ها راباز می کردم هرچه تعداد افرادی که کار فرهنگی مفید انجام می دهند بیشتر می شد من احساس رضایت بیشتری می کردم ولی یک موضوع ناراحت کننده ای که متوجه شدم اين بود كه تعداد اعضای این گروه ها, هرچه قدر هم زیاد بود باز به پای گروه ها وکانال های غیر مفید نمی رسید. با خودم فکر کردم کار فرهنگی دینی زیادي انجام می شود ولی چرا آنطوری که باید ثمره بخش نبوده. مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد اعضای کانال رابالا ببریم. در اولین قدم تمام مخاطبین خودم را عضو کانال کردم که متقابلا یکی از دوستانم مرا عضو یک گروه دوهزار نفری کرد چرخی در گروه زدم گروه خوبی بود پرسش و پاسخ دینی که به صورت کلاسداری بحث ها را ارائه می کردند فکری به ذهنم رسید با خودم گفتم تبلیغ کانال را دراین گروه می گذارم اما بعد پشیمان شدم شاید بدون اجازه درست نباشد بخاطر همین به یکی از مسئولین پاسخگویی پیام دادم و درخواستم را مطرح کردم او هم مرا به مسئول تبادل معرفی کرد تقریبا از قوانین تلگرام هیچ اطلاعی نداشتم زیاد خودم را در وادی فضای مجازی نمی انداختم اگر بحث تبلیغ نبود شاید حتی تلگرام هم نصب نمی کردم. من برای وقتم برنامه های بهتری داشتم. پیامم را برای مسئول تبادل هم فرستادم. مسئول تبادل از تعداد اعضای کانال پرسیده بود. کانال ما یک کانال تازه تاسیس بود بخاطر همین تعداد اعضایش بزور به صد نفر میرسید جواب مسئول تبادل برای تبلیغ کانال ما منفی بود. وقتی علتش را پرسیدم جواب داد: اینکه کانالی با تعداد اعضای کم را تبلیغ کنیم شان گروه را پایین می آورد. متعجب و ناراحت شدم, به نظر من شان گروه با تبلیغ کانال هایی با محتوای نامناسب پایین می آید شاید این رفتار در فضای مجازی برای کسانی که صرفا به دنبال اعضای بیشتری هستند طبیعی باشد ولی من انتظار این برخورد را از گروهی که هدفشان را کار فرهنگی دینی می دانستند، نداشتم. بخاطر همین جواب دادم: مسلما شما هم از ابتدا این تعداد عضو نداشتید. وقتی پای تبلیغ دین وسط می آید این حرف ها جایی ندارد.من اگر بدانم یک نفر راه و هدف درستی دارد حتی اگر یک پامنبری هم نداشته باشد] برایش تبلیغ میکنم. جواب آمد من یک مسئول تبادل ام و به من گفته اند با این شرایط تبادل انجام دهم. دیگر جوابی ندادم حرفش را عذر بدتر از گناه می دانستم تا وقتی قرار باشد تقصیرها را گردن یکدیگر بیندازیم اوضاع از این بهتر نمی شود و آنوقت است که فعالیت های فرهنگی‌مان بخاطر عدم حمایت از هم پوچ و بي معني می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط . . . قلم . . .  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع, ...قلم...

 

“هوالحبیب”

حرف میزد. از گذشته اش، از پدری که زود ترکشان کرد از خواهری که جوان مرگ شد و از برادری که رنگ جوانی را ندید. در میانِ این خاطره بازی هایش نفسی عمیق می کشید و ادامه میداد. با یادآوریِ هر غم چشم هایش  پر و خالی می شد. زُل زده بودم به او در آن نگاهِ عمیق در به در دنبال نشانه اي از شادی بودم.

حرفهایش که تمام شد، سینه ی پر از خاطره اش که خالی شد، با یک شوخی، لبخندي روی صورتش نشاندم. سبک شده بود انگار. بعد از این همنشینی مدام با خودم فکر میکنم کاش من هم اگر پیری ام را دیدم گوشی برای شنیدن حرفهای کهنه و خاک خورده ام داشته باشم. به سالخوردگان اطراف مان بيشتر بهاء بدهيم. آن ها از ما چيزي جز شنيدن حرف هاي شان نمي خواهند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , سه شنبه 31 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

مدتی بود که استاد در گروه نه نوشته‌هایمان را نقد می‌کرد و نه پیامی می‌فرستاد. حق داشت چون من خیلی کم کاری می‌کردم.

امروز پیامی برای دوستم فرستادم ولی جوابم را نداد. حق داشت، نباید برای بیان مقصودم آن مثال را می‌زدم.

وقتی می‌خواهم نظرم را بگوییم آنقدر سطحی است که معمولا می‌گویم نظری ندارم.

بالأخره استاد پیام فرستاد که در این مدت مسافرت بوده است، دوستم بعد از چند ساعت تاخیر جواب داد که به این جنبه دقت نکرده بود، در جمع دوستان نظر من بقیه را به تفکر وا داشت و باعث شد پیرامون صحبت من از استاد سوال بپرسند.

نمی‌دانم این سیل خودناباوری کی مرا با خود برد که اصلا نفهمیدم.

روشنک بنت سینا

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)