صفحات: 1 3 4 5 ...6 7

  توسط روشنک بنت سینا  , یکشنبه 22 مرداد 1396, موضوعات: بدون موضوع

موقعیت خوبی داشت. هم متدین بود و هم شاغل. فقط ایرادش این بود که می‌خواست مدافع حرم باشد. دو دل بودم. همه‌ش تصور می‌کردم اگر بپذیرم و اول زندگی شهید شود چکار کنم؟ می‌توانم تنهایی زندگی کنم یا نه؟ اگر صرفا جهت مدافع حرم بودن رد می‌کردم، عذاب وجدان داشتم و اگر می‌پذیرفتم توان تنهایی زندگی کردن را نداشتم.

از دوستانم پرسیدم که اگر خواستگارشان قصد داشته باشد مدافع حرم بشود می‌پذیرند یا نه؟ یکی گفت: «چه کاریه؟ کسی که می‌خواد سوریه بره اصلا برای چی اومده خواستگاری؟ خب بره وقتی برگشت بیاد خواستگاری» دیگری گفت: «به نظر من زندگی چند ماه با یک آدم خوب ارزش داره نسبت به یه عمر زندگی با کسی که آدم خوبی نباشه» یکی دیگر گفت: «من باشم می‌پذیرم، هر چی باشه برای دینش داره میجنگه. همون خدایی که دستور جهاد در راه خدا رو داده، خودش هم ضامن زندگی خانواده‌هاشون هست. مگه خود ما کم شهید جوون دادیم و زن و بچه‌هاشون تنها موندن!» و آن یکی گفت: «از کجا معلوم زندگی با کسی که مدافع حرم نیست طولانی باشه؟ ما در طول سال چند نفر داریم که بر اثر تصادف و … دارن میمیرن و اکثر جوان هستند و اوایل زندگی‌شون؟ مرگ یا شهادت قابل پیش بینی نیست»

سر دوراهی بودم. بقیه چون در حد حرف بود، شاید این طور راحت قبول می‌کردند. به پدرم گفتم که قصدش برای رفتن به سوریه حتمی است. گفت: «پس به درد تو نمی‌خورد».
خیلی از واکنش پدرم ناراحت نشدم چون خودم هم قلبا همین نظر را داشتم ولی می‌خواستم این توپ در زمین من نباشد. حداقلش این بود که به وجدانم می‌گویم پدرم قبول نکرد و من کاره‌ای نبودم.

همیشه وقتی برنامه ملازمان حرم را می‌دیدم به خوشبختی‌شان غبطه می‌خوردم و از طرفی آرزو می‌کردم همسر من هم این گونه باشد ولی مدافع حرم نباشد چون دلم نمی‌آمد چنین آدمی را زود از دست بدهم. و وقتی با آنها هم‌ذات پنداری می‌کردم، می‌دیدم من آدمش نیستم و تحمل ندارم. ولی به قول دوستم چه ضمانتی هست زندگی با کسی که مدافع حرم نیست بادوام و طولانی یا همراه با خوشبختی باشد؟

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , پنجشنبه 29 تیر 1396, موضوعات: بدون موضوع

از فیلم «جنون رقابت» خوشم آمد. یعنی کلا از فیلم‌های این شکلی خوشم می‌آید. مسابقه‌ی عده‌ای که عاشق سرعت و هیجان هستند. زندگی‌شان بدون این دوتا انگار سرد و بی روح است. عده‌ای که برای رسیدن به نقطه‌ی پایانی تلاش می‌کنند، می‌جنگند، گاهی زمین می‌خورند، بلند می‌شوند و تا رسیدن به هدف پیش می‌روند.

آنچه که عطش مرا رفع می‌کند همین «جنون رقابت» است. منتها نه از نوع ماشین سواری‌ش. از نوع ماشین سواری، فقط دوست دارم در یک جاده سرسبز و با سرعت کم پیش بروم و از طبیعت لذت ببرم و لابه‌لای این سرسبزی‌ها ترس از سرعت بالا را قایم کنم. اما در وجود خودم این «جنون رقابت» را می‌بینم، در رسیدن به اهدافم. از یک زندگی آرام، بی‌هدف، بی‌دغدغه، بدون تلاش، بدون سختی و بدون زمین خوردن خسته می‌شوم. شاید همین جنون باعث شده تا الان مقاومت کنم. هر چند گاهی اشک ریختم، زمین خوردم اما وقتی بارقه‌ی نور و هدفم را دیدم، خندیدم و بلند شدم.

طلبگی‌ام خیلی هیجان‌انگیز بود و هست و خواهد بود. دور از تکرار، خستگی، کسالت و پر از نشاط. گاهی مثل یک دشت سرسبز، آرام و همراه با نسیمی ملایم که می‌وزد و صورتت را نوازش می‌کند. گاهی مانند عبور از پل‌های معلق و چوبین که بین دو کوه با دره‌ای عمیق و وحشتناک قرار دارد.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط مدرسه علمیه کوثر اصفهان  , سه شنبه 27 تیر 1396, موضوعات: بدون موضوع

صبح که از خانه بیرون می‌آمدم مادرم گفت «قرار است با خاله و عروس‌هایش برویم حرم علامه مجلسی. پرسید تو هم می‌توانی از راه بیایی؟ خاله‌ات نذر کرده آنجا شله‌زرد بپزد.» گفتم «از طرف من معذرت‌خواهی کن. از راه می‌رسم خسته‌ام، حوصله‌اش را هم ندارم.» به حوزه که رسیدم مطهره دوستم گفت «قرار است امروز با کادر برویم بریانی. دو ساعت هم بیشتر طول نمی‌کشد. تو هم می‌آیی؟» نگاهش کردم و گفتم «نه وقتش را دارم، نه حوصله‌اش را.» هنوز ظهر نشده بود که فاطمه دوست دوران کارشناسی‌ام زنگ زد و گفت قرار است همه‌ی بچه‌های کلاس دور هم خانه‌ی مائده جمع بشویم. به یاد آن روزها. دوست داریم تو هم بیایی.» گفتم «فاطمه جان دور مرا خط بکش.»

حتی فکر کردن به حجم کتاب‌های نخوانده و مقاله‌های ننوشته و تحقیقات کلاسی دیوانه‌ام می کرد. سه امتحان میان‌ترم پشت سر هم و تحقیقات کلاسی که موعدشان تا آخر ترمی بود که یک ماه بیشتر ازش نمانده بود. از طرفی مشغله‌ی کار و انتظارات خانواده دیوانه‌ام می کرد. اصلا نمی‌دانستم کدام را اول انجام بدهم. هر روز کتابخانه، هر روز امتحان حوصله‌ی تفریح را هم ازم گرفته بود. حتی کتاب‌های نخوانده‌ای را که روزها دنبالم این طرف و آن طرف می‌کشیدم سرجایش نگذاشته بودم. اصولا آدم بی‌نظمی نیستم. آشفتگی اطرافم نشان آشفتگی ذهنم بود. یک لحظه با خودم فکر کردم اگر یک روز بگویند وقت رفتن است و عمرت به سر آمده، باید جمع کنی و بروی، چقدر کار نکرده دارم که هنوز انجام ندادم. نکند کارهایم مثل این کتاب‌های تلنبار شده‌ی گوشه‌ی میز دائم عقب بیفتند؟

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط صهباء  , یکشنبه 25 تیر 1396, موضوعات: بدون موضوع

جای سوزن انداختن نیست. تا نفس می‌آید و می‌رود آدم می‌آید و می‌رود و تا چشم کار می‌کند هندوانه و خربزه است که در آب سرچشمه گذاشتند که سرد شود. به جز هندوانه و خربزه بچه‌ها هم در آب سرچشمه در حال بازی و خنک شدن‌اند. با اینکه هوای خوانسار تقریباً ده درجه از هوای اصفهان خنک‌تر است ولی به دلیل ازدحام جمعیت احساس می‌کنم تا توی گلویم آدم نشسته. تمام راه‌های عبور و مرور پارک، تمام سکوها و جایگاه‌ها مملو از جمعیت گردشگرانی است که برای گذراندن تعطیلات آخر هفته به پارک سرچشمه‌ی خوانسار آمده‌اند.

اذان ظهر را که می‌گویند دلم یک جای امن و آرام می‌خواهد برای نماز خواندن. از جایم تکان می‌خورم و با استیصال اطراف را نگاه می‌کنم. دقیقاً وسط پارک یک گنبد آجری مخروطی شکل به چشمم می‌خورد که دوازده ضلع دارد. شلوغی پارک آن‌قدر تحت تاثیرم قرار داده بود که تا آن موقع متوجه گنبد نشده بودم. با خوشحالی و لبخند پیروزمندانه به همراهان می‌گویم «من یه امام‌زاده پیدا کردم. می‌رم نمازم روَ اون‌جا  بخونم» و با انگشت به گنبد آجری مخروطی که به نظر می‌رسد چند صد سال قدمت دارد اشاره می‌کنم.

لیلا و فاطمه می‌گویند «ما هم میایم.» سه نفری راه می‌افتیم. به نزدیکی بقعه که می‌رسیم، لیلا بلند بلند نوشته‌ی روی دیوار کنگره‌ای را می‌خواند: «بقعه‌ متبرک پیر خوانسار مدفن پاک صدرالدین حسین پایه گذارنده مذهب تشیع از اصفهان تا اراک و از بروجرد تا خوزستان در قرن ششم هجری و شیخ المشایخ شیخ ابا عدنان قریشی زنده قرن هفتم هجری» و ادامه می‌دهد «پس در این صورت این‌جا امامزاده نیست ولی قبر یه آدم مهمه.» کمی پایین تر از آن نوشته آیه‌ی «اِن اَکرَمَگُم عندَالله اتقاکُم» وسط کتیبه‌ای زیبا به رنگ لاجوردی کاشی‌کاری شده. آیه را از نظر می‌گذرانیم و نیم دوری می‌زنیم و از درب اصلی وارد سرسرایی می‌شویم که سه اتاق تو در تو را در خود جای داده. هوا خنک‌تر از محوطه‌ی پارک است و برخلاف آن‌جا، این‌جا آرامش و سکوتی بی‌نظیر دارد که به محض ورود به سرسرا این آرامش یکهو درونم سرازیر می‌شود. با صدای فاطمه که به چشمه‌ای به نام «چشمه پیر» اشاره می‌کند به خودم می‌آیم. چشمه سمت چپ سرسرا قرار دارد و دومتری از کف سرسرا پایین‌تر است و پر از سنگ‌ریزه و چندتایی سکه‌ی نقره‌ای براق است و از زیر اتاق سوم می‌گذرد و امکان دسترسی ندارد. به بچه‌ها می‌گویم «چقدر خوب می‌شد اگه چندتا ماهی قرمز هم توی این چشمه بود.» لیلا و فاطمه با تکان دادن سر حرفم را تایید می‌کنند. فاطمه به ارتفاع چشمه و کف سرسرا اشاره می‌کند و می‌گوید «چطوری می‌شه رفت کنار این حوضچه؟» می‌گویم «به سختی» و هر سه با هم می‌خندیم.

وارد اتاق وسطی که می‌شویم هر کس جایی را نشان می‌دهد و با موبایل شروع به عکس گرفتن می‌کند. لیلا به اتاق سمت راستی که محل عبادت خواهران است می‌رود. فاطمه در راهرویِ یک متریِ اتاقِ سمت چپی به توصیه‌ی من عمل می‌کند و با دیوارهای کاشی‌کاری شده که بک‌گراند خوبی برای عکاسی دارند، سلفی می‌گیرد. اتاق سمت چپی محل عبادت برادران است و آرامگاه محمدحسن فاضل (ادیبی فرزانه) در آن قرار گرفته است. 

مزار پیر خوانسار در اتاق وسطی است. عکسی از سقف اتاقِ وسط که معلوم است تازه مرمت شده، می‌گیرم و می‌گویم «خنکی این‌جا به خاطر اینه که سقف هر سه اتاق طاق چشمه‌ایه.» لیلا بالبخند نفسی تازه می‌کند و می‌گوید «هم خنک، هم خلوت، عجب آرامشی داره این‌جا. کاش اتاق خونه‌های الان رو هم این‌طوری می‌ساختن.» بعد تلاش می‌کند زاویه‌ی دوربین موبایل را طوری تنظیم کند که دیوارهای کاشی‌کاری شده و ضریح سبزرنگ مشبک که روی قبر بابا پیر (پیر خوانسار) قرار دارد در کادر دوربین موبایلش جا بگیرد.

به قدری فضای این سه اتاق تو در تو جذاب، خنک و آرامش‌بخش است که هر سه برای لحظاتی فراموش می‌کنیم برای چه آمدیم این‌جا تا اینکه خانم جوانی که تازه وارد بقعه شده، می‌گوید «ببخشید خانوما قبله از کدوم طرفه؟» هر سه با هم جهت قبله را نشان می‌دهیم و فاطمه می‌گوید «ای بابا! مثل اینکه ما هم برای نماز خوندن اومده بودیم اینجاها.» هر سه به اتاق سمت راستی می‌رویم و زیر سقف طاق چشمه‌ای گچ‌کشی شده نماز شکسته‌ی ظهر و عصر می‌خوانیم و بعد از آن بقعه‌ی پیر خوانسار را با همه‌ی آرامش و خنکی‌اش ترک می‌کنیم و به دنیای گرم و شلوغ آدم‌های پارک برمی‌گردیم. انگار که سفری در زمان کرده باشیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
  توسط روشنک بنت سینا  , جمعه 23 تیر 1396, موضوعات: بدون موضوع

کتاب دعا دستم بود و داشتم دعا می‌خواندم. دلم پر بود و هزار جور گله و شکایت داشتم که تا آخر دعا باید به خدا می‌گفتم. خانمی آمد کنارم نشست. دختر چند ماهه‌ش را زمین گذاشت و خودش ایستاد به نماز. دختری تپلی با لباس صورتی. سرش هنوز مو نداشت ولی مادرش یک کش موی صورتی را زده بود به سرش. انگار دوست داشت از همین الان دختر بودنش را جار بزند. دخترش خیلی به دلم نشست. برای یک لحظه دلم دختر کشید. دوست داشتم الان من هم یک دختر داشته باشم. دختری همین شکلی با لباس‌های صورتی.

به ‌خواندن دعا ادامه دادم و آن خانم هم داشت نماز می‌خواند. دخترش آرام نشسته بود و دست و پا می‌زد. آن همه گله و شکایت یادم رفت. زبانم دعا می‌خواند و دلم دعا می‌کرد که این بچه گریه کند تا بغلش کنم. ولی آرام‌تر از آن بود که دعایم در حقش گیرا شود. نماز مادرش تمام شد و آماده شد که برود. سریع دعا را بستم و گفتم «ببخشید می‌شه یه کم بغلش کنم؟» بغلش کردم و بوسیدم. دوست داشتم مادرش کنارم نبود تا او را حسابی می‌چلاندم. دخترش را برای بار آخر بوسیدم و دادم دستش. خداحافظی کردم و رفتم.

دختر من هم می‌توانست الان چندماهه باشد، شاید هم چندساله. لذتی که بوسیدن بچه دارد، بوسیدن کارنامه و مدرک ندارد.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 3 4 5 ...6 7